نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
نمی فهمید. برای همین هم نمی توانست به من کمک کند، اما کنار صندلیم می نشست و مرا تماشا می کرد. این کار او را دوست داشتم.
یک روز رزا دارتل دنبال من فرستاد. کارم را کنار گذاشتم و به خانه خانم استیرفورث رفتم. رزا اخبار شگفت انگیزی به من داد و من بی درنگ به دیدار آقای پیگوتی رفتم. او در اتاقش نشسته بود. به او گفتم:
- امیلی استیرفورث را ترک کرده.
به سرعت از جا برخاست و گفت:
- واقعاً؟. امیلی کوچولوی بیچاره ام؟ او کجاست؟
- نمی دانم.
و تمام اخبار رزا را برایش نقل کردم. آقای پیگوتی گفت:
- او نمرده، امیلی من نمرده، من می ترسیدم و حالا می توانم امیدوار باشم. چطور می توانیم او را پیدا کنیم؟
- او به یارموث و به خانه باز نخواهد گشت. خجالت میکشد. شاید به لندن بیاید. لندن شهر پرجمعیتی است و می تواند خود را در اینجا میان مردم پنهان کند.
- بله می تواند اینجا پنهان شود.
- ولی می توانیم او را پیدا کنیم. مارتا اندلز را به خاطر می آورید؟
- بله به خاطر می آورم. زمانی امیلی به او کمک کرد.
- مارتا در لندن است. شاید اکنون بتواند به امیلی کمک کند.
به خیابان رفتیم و به جستجوی مارتا پرداختیم. کمی بعد او را یافتیم. لباسش فقیرانه و کثیف بود و قیافه بسیار غمگینی داشت. کنار خیابان راه میفت. با او حرف نزدیم، اما تعقیبش کردیم.
در خیابانهای فقیرنشین راه می رفت. خیابانهای کثیف و باریک بودند. مارتا به طرف رودخانه می رفت و ما را نمی دید. شب سردی بود و باران

صفحه 79 از 109