دورا دوباره شادمان شد. دیگر درباره پول با دورا صحبتی نکردم ولی با عمه ام حرف زدم. به او گفتم:
- عمه بتسی، می توانید به ما کمک کنید؟ لطفاً پس انداز کردن را به دورا یاد بدهید.
- نه، چنین کاری نخواهم کرد. دیوید، مادرت را به خاطر بیاور. مادرت مثل دورا بود. من با مادرت با خشونت حرف میزدم و او از من می ترسید. نمی خواهم به دورا آموزش بدهم، چون آن وقت او هم از من خواهد ترسید. دورا تو را خیلی دوست دارد، دیوید این را فراموش نکن، او باهوش نیست ولی مهربان و قشنگ و عاشق تو است. همین کافی است. با او عصبانی نشو. به او چیزی یاد نده. این کار او را غمگین می کند.
- این کار را نخواهم کرد عمه بتسی.
یک بار ترادلز شام نزد ما آمد. غذا بد بود. مستخدم غذا را بد پخته بود و گوشت نپخته و قرمز بود. خدمتکار بشقاب ها را انداخت و جیپ روی میز راه رفت. عصبانی شده بودم، اما ترادلز میخندید. برایمان داستان تعریف می کرد و شادمان بود.
وقتی او به خانه رفت، دورا کنارم آمد. انگشتش را در دهانش گذاشته بود و صورتش غمگین بود.
- دیوید، شام بدی برای دوستت بود و تو ناامید شده ای. من متأسفم.
- خودت را ناراحت نکن.
- می خواهم همسر خوبی باشم، اما نمی توانم. هوش و استعدادی ندارم و مثل یک بچه هستم. خیلی سعی میکنم ولی خانه نامرتب و ناراحت است. ولی عصبانی نشو. بگو «دورا کودک است» آن وقت دیگر عصبانی نمیشوی.
از او عصبانی نبودم، نمی توانستم باشم. او قشنگ و مهربان بود، ولی نمی توانست کمکی به من بکند. شبها داستان می نوشتم و دورا چیزی از کار من
- عمه بتسی، می توانید به ما کمک کنید؟ لطفاً پس انداز کردن را به دورا یاد بدهید.
- نه، چنین کاری نخواهم کرد. دیوید، مادرت را به خاطر بیاور. مادرت مثل دورا بود. من با مادرت با خشونت حرف میزدم و او از من می ترسید. نمی خواهم به دورا آموزش بدهم، چون آن وقت او هم از من خواهد ترسید. دورا تو را خیلی دوست دارد، دیوید این را فراموش نکن، او باهوش نیست ولی مهربان و قشنگ و عاشق تو است. همین کافی است. با او عصبانی نشو. به او چیزی یاد نده. این کار او را غمگین می کند.
- این کار را نخواهم کرد عمه بتسی.
یک بار ترادلز شام نزد ما آمد. غذا بد بود. مستخدم غذا را بد پخته بود و گوشت نپخته و قرمز بود. خدمتکار بشقاب ها را انداخت و جیپ روی میز راه رفت. عصبانی شده بودم، اما ترادلز میخندید. برایمان داستان تعریف می کرد و شادمان بود.
وقتی او به خانه رفت، دورا کنارم آمد. انگشتش را در دهانش گذاشته بود و صورتش غمگین بود.
- دیوید، شام بدی برای دوستت بود و تو ناامید شده ای. من متأسفم.
- خودت را ناراحت نکن.
- می خواهم همسر خوبی باشم، اما نمی توانم. هوش و استعدادی ندارم و مثل یک بچه هستم. خیلی سعی میکنم ولی خانه نامرتب و ناراحت است. ولی عصبانی نشو. بگو «دورا کودک است» آن وقت دیگر عصبانی نمیشوی.
از او عصبانی نبودم، نمی توانستم باشم. او قشنگ و مهربان بود، ولی نمی توانست کمکی به من بکند. شبها داستان می نوشتم و دورا چیزی از کار من