نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- نه، متأسف نیستم.
حقیقتا شادترین روز زندگیم بود.
خوشبخت بودم و دورا را دوست داشتم. ولی خانه، خانه راحتی نبود و دورا نمی توانست منزل را اداره کند. مستخدمان زیادی داشتیم. «ماری آن» اولین خدمتکارمان بود. او احمق بود.
شبی به دورا گفتم:
- دورا شام دیر شده، دیشب هم همین طور بود. شام در این خانه همیشه دیر داده می شود و ماری آن، آن را خیلی بد می پزد. باید اعتراض کنی و با ماری آن به تندی صحبت کنی.
- اوه، دیوید من نمی توانم. تو نامهربانی. من نمی توانم به خدمتکاران برسم از آنها می ترسم.
و شروع به گریه کرد. گفتم:
- خواهش میکنم گریه نکن متأسفم. من با ماری ان صحبت خواهم کرد. با ماری آن حرف زدم و او را اخراج کردم.
پیرزنی در خانه داشتیم که خیلی پیر بود و نمی توانست خوب کار کند. خدمتکار بدی هم بود. او را هم بیرون کردم. خدمتکاران هم نالایق بودند.
دورا نمی توانست پول ذخیره کند. پول زیادی صرف غذا می کردیم و غذا همیشه بد بود. این را به دورا گفتم. غمگین شد، گریه کرد و گفت:
- اوه، دیوید، من همسر بدی هستم، زن کودنی هستم. نمی توانم به کار خدمه رسیدگی کنم و پس انداز کنم. اما تو با من ازدواج کردی و حالا متأسف هستی. من هم متأسفم. من تو را دوست دارم، دیوید.
به من نگاه کرد، چشمهای زیبایش پر از اشک بود. من گفتم:
- متأسف نباش دورای عزیزم. گریه نکن، اشک هایت را پاک کن. من متأسف نیستم. تو همسر منی و دوستت دارم.

صفحه 77 از 109