داستانهای بیشتری کردم. ماه ها گذشت و من بیست و یکساله شدم. سرانجام مرد شدم، حالا من و دورا می توانستیم ازدواج کنیم.
خانه کوچک و قشنگی پیدا کردم. به دورا گفتم:
- باید آن را آماده کنیم. برای خانه احتیاج به میز و صندلی و چیزهای دیگر داریم.
به مغازه ها سر می کشیدیم ولی چیزهای زیادی نخریدیم. دورا گفت:
- میز و صندلی چندان برایم جالب نیست. یک بار لانه کوچکی برای جیپ خرید که زنگ هایی به آن آویزان بود. دورا فریاد زد:
- قشنک است، جیپ از آن خوشش خواهد آمد.
ناامید شده بودم. من می خواستم برای خانه خودمان چیز بخریم. دلم نمی خواست برای سگ ها خرید کنم. اما عاشق دورا بودم و شکایتی نکردم.
روز موعود رسید. ترادلز مرا به کلیسا برد. سوفی و اگنس با دورا بودند. دورا هیجان داشت. ولی اگنس نسبت به او مهربان بود. عمه من و عمه های دورا در کلیسا نشستند و گریستند.
عروسی را خیلی خوب به خاطر نمی آورم. همگی صبحانه روز عروسی را دور هم صرف کردیم ولی آن را هم به یاد نمی آورم. بی نهایت شادمان بودم و آن یک روز رویایی بود.
سپس کالسکه ای من و دورا را به خانه جدیدمان برد. عاقبت تنها شدیم. با هم داخل خانه شدیم و در را بستیم.
دورا پرسید:
- دیوید خوشحال هستی؟
جواب دادم:
- خوشحالم، عزیزم؟ اوه، این خوشترین روز زندگی من است.
- حالا من واقعا همسر تو هستم، متأسف نیستی، نه؟
خانه کوچک و قشنگی پیدا کردم. به دورا گفتم:
- باید آن را آماده کنیم. برای خانه احتیاج به میز و صندلی و چیزهای دیگر داریم.
به مغازه ها سر می کشیدیم ولی چیزهای زیادی نخریدیم. دورا گفت:
- میز و صندلی چندان برایم جالب نیست. یک بار لانه کوچکی برای جیپ خرید که زنگ هایی به آن آویزان بود. دورا فریاد زد:
- قشنک است، جیپ از آن خوشش خواهد آمد.
ناامید شده بودم. من می خواستم برای خانه خودمان چیز بخریم. دلم نمی خواست برای سگ ها خرید کنم. اما عاشق دورا بودم و شکایتی نکردم.
روز موعود رسید. ترادلز مرا به کلیسا برد. سوفی و اگنس با دورا بودند. دورا هیجان داشت. ولی اگنس نسبت به او مهربان بود. عمه من و عمه های دورا در کلیسا نشستند و گریستند.
عروسی را خیلی خوب به خاطر نمی آورم. همگی صبحانه روز عروسی را دور هم صرف کردیم ولی آن را هم به یاد نمی آورم. بی نهایت شادمان بودم و آن یک روز رویایی بود.
سپس کالسکه ای من و دورا را به خانه جدیدمان برد. عاقبت تنها شدیم. با هم داخل خانه شدیم و در را بستیم.
دورا پرسید:
- دیوید خوشحال هستی؟
جواب دادم:
- خوشحالم، عزیزم؟ اوه، این خوشترین روز زندگی من است.
- حالا من واقعا همسر تو هستم، متأسف نیستی، نه؟