ترادلز را با خود بردم. او درباره سوفی با من حرف زد و گفت:
- سوفی دختر نازنینی است. او را خیلی دوست دارم و به زودی با او ازدواج خواهم کرد. ولی خواهرانش از این کار خوششان نمی آید. خواهران زیادی دارد که به آنها کمک می کند. آنها می گویند. «سوفی باید پیش ما بماند، نباید خواهرانش را ترک کند.» به همین علت مرا دوست ندارند.
-ولی سوفی با تو ازدواج خواهد کرد، مگر نه؟
- اوه بله.
و بعد با قیافه متأثری ادامه داد:
- ولی وقتی از او می پرسم «کی ازدواج خواهیم کرد؟» می گوید: «نمیدانم» خیلی احساس اطمینان نمی کنم.
- ترادلز، غمگین نباش. تو با سوفی ازدواج خواهی کرد، باید صبر کنی.
- بله، من و سوفی جوان هستیم و می توانیم انتظار بکشیم.
عمه های دورا سالخورده بودند. لباس سیاه پوشیده بودند و صدایشان آرام و آهسته بود. با من و ترادلز مؤدبانه صحبت کردند. بعد دوشیزه کلاریسا گفت:
- می توانید هفته ای دو بار به اینجا بیایید، شنبه ها و یکشنبه ها. این برنامه را می پسندید؟
- اوه، بله، دوشیزه کلاریسا از شما بسیار ممنونم.
بدین ترتیب هر هفته دورا را ملاقات می کردم. عمه ام با من آمد و از عمه های دورا خیلی خوشش آمد. عمه های دورا خیلی با او مهربان بودند و عمه بتسی نیز با دورا مهربان بود، همگی دورا را لوس میکردند که من هیچ خوشم نمی آمد. یک روز به او گفتم:
- دورای عزیزم
- بله دیوید.
- سوفی دختر نازنینی است. او را خیلی دوست دارم و به زودی با او ازدواج خواهم کرد. ولی خواهرانش از این کار خوششان نمی آید. خواهران زیادی دارد که به آنها کمک می کند. آنها می گویند. «سوفی باید پیش ما بماند، نباید خواهرانش را ترک کند.» به همین علت مرا دوست ندارند.
-ولی سوفی با تو ازدواج خواهد کرد، مگر نه؟
- اوه بله.
و بعد با قیافه متأثری ادامه داد:
- ولی وقتی از او می پرسم «کی ازدواج خواهیم کرد؟» می گوید: «نمیدانم» خیلی احساس اطمینان نمی کنم.
- ترادلز، غمگین نباش. تو با سوفی ازدواج خواهی کرد، باید صبر کنی.
- بله، من و سوفی جوان هستیم و می توانیم انتظار بکشیم.
عمه های دورا سالخورده بودند. لباس سیاه پوشیده بودند و صدایشان آرام و آهسته بود. با من و ترادلز مؤدبانه صحبت کردند. بعد دوشیزه کلاریسا گفت:
- می توانید هفته ای دو بار به اینجا بیایید، شنبه ها و یکشنبه ها. این برنامه را می پسندید؟
- اوه، بله، دوشیزه کلاریسا از شما بسیار ممنونم.
بدین ترتیب هر هفته دورا را ملاقات می کردم. عمه ام با من آمد و از عمه های دورا خیلی خوشش آمد. عمه های دورا خیلی با او مهربان بودند و عمه بتسی نیز با دورا مهربان بود، همگی دورا را لوس میکردند که من هیچ خوشم نمی آمد. یک روز به او گفتم:
- دورای عزیزم
- بله دیوید.