نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
کلیسا ایستاده بود. به طرفش رفتم و دستش را گرفتم:
- آقای پیگوتی، چه اتفاق غیرمنتظره ای. حال شما چطور است؟
- خوبم متشکرم، آقای دیوید.
-و، امیلی...؟
سرش را تکان داد و گفت:
- خبری از او نیست.
- شما کجا بودید؟
- فرانسه بودم، زبان فرانسه نمی دانم، ولی مردم خیلی محبت کردند. در طول جاده های فرانسه راه رفتم و امیلی را جستجو کردم. ناامید شدم اما، او را پیدا نکردم. به انگلستان برگشتم و به یارموث رفتم. نامه ای با مقداری پول در خانه ام بود. از طرف امیلی بود. نوشته بود، «مرا ببخشید» ولی اسمش پایین نامه نبود. این همان پول است.
زنی نزدیک ما ایستاده بود. به او نگاه کردم ولی از آنجا دور نشد. آن زن را می شناختم. او مارتا اندلز بود. سؤال کردم:
- هم چطور است؟
- حالش خوب است، آقای دیوید. سخت کار می کند. ولی همیشه غمگین است.
- حالا چکار خواهید کرد؟
- به دنبال امیلی خواهم گشت. حالا باید بروم. خداحافظ آقای دیوید.
آقای پیگوتی با من دست داد و من او را همچنان که در خیابان پایین می رفت تماشا کردم. ولی او به عقب نگاه نکرد.
مارتا اندلز را ندیدم. به راه افتادم و اندوهگین بودم.
عمه های دورا نامه ای به من نوشتند: «می توانید به منزل ما بیایید. لطفاً دوستی را با خود بیاورید.»

صفحه 73 از 109