نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- این حرف را نزد، ویکفیلد. من مالک تو هستم. این را به خاطر داشته باش. من می توانم با دخترت ازدواج کنم. ویک فیلد انگشتش را به طرف یوریا نشانه کرد و گفت:
- تو... تو...
اگنس به سرعت وارد اتاق شد و گفت:
- صدای شما را شنیدم. پدر با من بیا بیا بخواب.
و آقای ویکفیلد را با خود برد. یوریا به من گفت:
- آقای دیوید، این موضوع را فراموش کنید.
از یوریا عصبانی بودم. جواب دادم:
- خواهم کرد، شب بخیر. و یوریا را تنها گذاشتم.
صبح روز بعد کانتربری را ترک کردم. بار دیگر یوریا رفتار دوستانه ای نسبت به آقای ویکفیلد پیش گرفت. ولی آقای ویکفیلد خیلی آرام بود. اگنس را دیدم، به او گفتم:
- خداحافظ اگنس.
با او دست دادم و اضافه کردم:
- اگنس با یک مرد خوب ازدواج کن.
- بله دیوید نگران نباش.
ولی چهره غمگینی داشت.
به لندن رسیدم و جریان یوریا را برای عمه ام تعریف کردم. عصبانی شد وگفت:
- اگنس نباید با یوریا ازدواج کند. یوریا مرد بدی است.
روزی در خیابان از کار به خانه می رفتم. ناگهان ایستادم. مردی بیرون

صفحه 72 از 109