- شاید اگنس عاشق شماست. شاید می خواهید با او ازدواج کنید.
- با اگنس ازدواج کنم؟ نمی توانم با اگنس ازدواج کنم، من عاشق دورا هستم و می خواهم با او ازدواج کنم.
- دورا، دورا کیست؟
- موضوع دورا را به او گفتم. یوریا گفت:
- اوه، آقای دیوید، خوشحالم. به مادرم خواهم گفت.
من گفتم:
- ولی اگنس با شما ازدواج نخواهد کرد.
یوریا چشمان قرمزش را بست و مجددا باز کرد و دستهای لاغرش را روی هم گذاشت و بسیار آرام گفت:
- ازدواج نخواهد کرد آقای دیوید؟
- نه.
ولی آن شب خانم هیپ من و اگنس را تنها گذاشت. آقای ویکفیلد، یوریا و من با هم شام خوردیم.
یوریا گفت:
- اگنس دختر زیبایی است. بیشتر میل کنید، آقای ویک فیلد.
- آقای ویکفیلد چشمانش را باز کرد ولی چیزی نخورد. یوریا گفت:
- شوهرش مرد خوشبختی خواهد بود.
آقای ویک فیلد گفت:
- شوهر؟ شوهر؟
آقای ویک فیلد از جا برخاست، صورتش پریده رنگ و غضبناک بود. جامش به زمین افتاد و شکست. فریاد زد:
- تو. تو سگ شوهر او؟
آن وقت یوریا هم خشمگین شد و فریاد زد:
- با اگنس ازدواج کنم؟ نمی توانم با اگنس ازدواج کنم، من عاشق دورا هستم و می خواهم با او ازدواج کنم.
- دورا، دورا کیست؟
- موضوع دورا را به او گفتم. یوریا گفت:
- اوه، آقای دیوید، خوشحالم. به مادرم خواهم گفت.
من گفتم:
- ولی اگنس با شما ازدواج نخواهد کرد.
یوریا چشمان قرمزش را بست و مجددا باز کرد و دستهای لاغرش را روی هم گذاشت و بسیار آرام گفت:
- ازدواج نخواهد کرد آقای دیوید؟
- نه.
ولی آن شب خانم هیپ من و اگنس را تنها گذاشت. آقای ویکفیلد، یوریا و من با هم شام خوردیم.
یوریا گفت:
- اگنس دختر زیبایی است. بیشتر میل کنید، آقای ویک فیلد.
- آقای ویکفیلد چشمانش را باز کرد ولی چیزی نخورد. یوریا گفت:
- شوهرش مرد خوشبختی خواهد بود.
آقای ویک فیلد گفت:
- شوهر؟ شوهر؟
آقای ویک فیلد از جا برخاست، صورتش پریده رنگ و غضبناک بود. جامش به زمین افتاد و شکست. فریاد زد:
- تو. تو سگ شوهر او؟
آن وقت یوریا هم خشمگین شد و فریاد زد: