- از دورا با من بگو.
- خیلی قشنگ است و خیلی دوستش دارم. اما او نه می تواند ذخیره کند و نه آشپزی کند.
اگنس خندید و گفت:
- نگران نباشد دیوید. دورا جوان است. به زودی همه این چیزها را خواهد آموخت.
- متشکرم اگنس، خیلی به من کمک می کنی. تو بهترین دوست من هستی.
اگنس نگاه عجیبی به من کرد و لبخند زد و گفت:
- می خواهم این را بدانی، من همیشه دوست تو خواهم بود.
شب من و اگنس در اتاق او با هم حرف زدیم و خانم هیپ هم با ما نشست. او ما را ترک نمی کرد و من نسبتا عصبانی بودم. ولی اگنس و آقای ویکفیلد از یوریا و خانم هیپ هراس داشتند. من درباره خانم هیپ با آنها حرفی نزدم. شب بعد بار دیگر با اگنس به گفتگو نشستم خانم هیپ با ما نشست. با خود فکر کردم چرا او من و اگنس را می پاید. از خانم هیپ خوشم نمی آمد. برای قدم زدن خارج شدم.
یوریا به دنبالم آمد و پرسید:
- کجا می روید آقای دیوید؟
- می روم قدم بزنم. نمی توانم با اگنس حرف بزنم. مادرتان همیشه با من و اگنس مینشیند.
- میدانم.
- چرا ما را می پاید؟ یوریا چشمهای قرمزش را بست، بدنش را پیج و خمی داد و گفت:
- اوه آقای دیوید، شما مرد زیبایی هستید، مادر من باید شما را بپاید.
- چرا یوریا، چرا؟
- خیلی قشنگ است و خیلی دوستش دارم. اما او نه می تواند ذخیره کند و نه آشپزی کند.
اگنس خندید و گفت:
- نگران نباشد دیوید. دورا جوان است. به زودی همه این چیزها را خواهد آموخت.
- متشکرم اگنس، خیلی به من کمک می کنی. تو بهترین دوست من هستی.
اگنس نگاه عجیبی به من کرد و لبخند زد و گفت:
- می خواهم این را بدانی، من همیشه دوست تو خواهم بود.
شب من و اگنس در اتاق او با هم حرف زدیم و خانم هیپ هم با ما نشست. او ما را ترک نمی کرد و من نسبتا عصبانی بودم. ولی اگنس و آقای ویکفیلد از یوریا و خانم هیپ هراس داشتند. من درباره خانم هیپ با آنها حرفی نزدم. شب بعد بار دیگر با اگنس به گفتگو نشستم خانم هیپ با ما نشست. با خود فکر کردم چرا او من و اگنس را می پاید. از خانم هیپ خوشم نمی آمد. برای قدم زدن خارج شدم.
یوریا به دنبالم آمد و پرسید:
- کجا می روید آقای دیوید؟
- می روم قدم بزنم. نمی توانم با اگنس حرف بزنم. مادرتان همیشه با من و اگنس مینشیند.
- میدانم.
- چرا ما را می پاید؟ یوریا چشمهای قرمزش را بست، بدنش را پیج و خمی داد و گفت:
- اوه آقای دیوید، شما مرد زیبایی هستید، مادر من باید شما را بپاید.
- چرا یوریا، چرا؟