- خبر خیلی بدی است، کاپرفیلد. می خواهم وصیت نامه آقای اسپندو را پیدا کنیم، اما وصیت نامه ننوشته است.
- چرا، آقای جورکینز. او دیروز درباره وصیت نامه اش با من صحبت کرد.
منشی ها گفتند:
- نمی توانیم آن را پیدا کنیم.
خبر بدی بود. برای دورا متأسف بودم، ولی نمی توانستم او را ببینم. او نزد عمه هایش به «پونتی» رفته بود. نمی توانست به من فکر کند، فقط به پدر بیچاره اش فکر میکرد.
منشی ها نتوانستند وصیت نامه ای پیدا کنند. آقای اسپنلو مرد ثروتمندی نبود.
قرض او پرداخته شد و بعد به حساب پول هایش رسیدگی کردند. پول زیادی برای دورا نمانده بود.
دوران بدی بود. اغلب به «پوتنی» می رفتم و در خیابانها راه می رفتم، ولی دورا را نمی دیدم. خیلی نگران و غمزده بودم.
فصل دوازدهم
نگرانی به شدت خسته ام کرده بود. احتیاج به مرخصی داشتم. به این جهت به کانتربری رفتم. درباره دورا با اگنس حرف زدم. از او پرسیدم:
- چه می توانم بکنم اگنس؟
- نامه ای به عمه هایش بنویس، بگو میخواهی دورا را ببینی.
- متشکرم، فکر خوبی است.
- چرا، آقای جورکینز. او دیروز درباره وصیت نامه اش با من صحبت کرد.
منشی ها گفتند:
- نمی توانیم آن را پیدا کنیم.
خبر بدی بود. برای دورا متأسف بودم، ولی نمی توانستم او را ببینم. او نزد عمه هایش به «پونتی» رفته بود. نمی توانست به من فکر کند، فقط به پدر بیچاره اش فکر میکرد.
منشی ها نتوانستند وصیت نامه ای پیدا کنند. آقای اسپنلو مرد ثروتمندی نبود.
قرض او پرداخته شد و بعد به حساب پول هایش رسیدگی کردند. پول زیادی برای دورا نمانده بود.
دوران بدی بود. اغلب به «پوتنی» می رفتم و در خیابانها راه می رفتم، ولی دورا را نمی دیدم. خیلی نگران و غمزده بودم.
فصل دوازدهم
نگرانی به شدت خسته ام کرده بود. احتیاج به مرخصی داشتم. به این جهت به کانتربری رفتم. درباره دورا با اگنس حرف زدم. از او پرسیدم:
- چه می توانم بکنم اگنس؟
- نامه ای به عمه هایش بنویس، بگو میخواهی دورا را ببینی.
- متشکرم، فکر خوبی است.