نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- این احمقانه است، باید او را فراموش کنید. به من گوش دهید. عمه شما ثروتش را از دست داده است و شما مرد فقیری هستید. من وصیت نامه ام را تنظیم کرده ام و همه ثروتم به دورا خواهد رسید ولی می توانم وصیت نامه ام را تغییر دهم. می فهمید؟
- می فهمم، یا باید به شما قول دهم، یا شما ثروتتان را به دورا نخواهید بخشید.
- بله درست است. در این باره فکر کنید، کاپرفیلد. با عمه تان صحبت کنید. دورا نمی تواند با یک مرد ندار ازدواج کند. عمه شما درک خواهد کرد.
- درباره اش فکر میکنم، ولی خواهش میکنم، آقا نسبت به دورا خشمگین نباشید.
- با او نامهربان نخواهم بود. نگران نباشید. حالا می توانید بروید و درباره قولی که از شما خواستم فکر کنید.
خیلی غمگین بودم. با عمه ام صحبت کردم، اما او نمی توانست کمکی به من کند. جولیا را دیدم و او برایم متأسف بود، ولی نمی توانست کمکم کند. آن شب نخوابیدم.
صبح روز بعد به دفتر رفتم. همه منشی ها هیجان زده بودند، پرسیدم:
- چه شده؟
- آقای اسپنلو...
- بیمار است؟
- نه، مرده.
- مرده؟ چطور؟
- دیشب به خانه می رفته. اسبش رم میکند و کالسکه برمی گردد و او کشته می شود.
شریک اقای اسپندو وارد شد. آقای جورکینز گفت:

صفحه 68 از 109