نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
جولیا وارد شد. دورا را بغل کرد و به آرامی با او صحبت کرد. کمی بعد دورا آرام شد. من گفتم:
- متأسفم دورا، تو را غمگین کردم. دیگر تکرار نخواهم کرد. تو را دوست دارم. |
- من هم تو را دوست دارم.
چشمهایش را پاک کرد و گفت:
- ولی دیگر درباره پول صحبت نکن.
- نخواهم کرد.
از خانه خارج شدم. ناراحت بودم و با خود گفتم: «باید سخت کار کنم. آن وقت پول زیادی به دست خواهم آورد. آن وقت دیگر دورا ناراحت نخواهد شد.» به دیدن ترادلز رفتم.
ترادلز درباره شورت هند با من صحبت کرد. او گفت:
- تندنویسی یاد بگیر تا بتوانی پول به دست آوری.
گفتم: «یاد خواهم گرفت» بدین ترتیب شورت هند یاد گرفتم و ترادلز کمکم کرد.
صبح زود سر کار جدید رفتم. بعد به دفتر آقای اسپنلو رفتم و تمام روز آنجا کار کردم. تمام شب از ترادلز شورت هند آموختم. سخت کار میکردم. میخواستم پول به دست بیاورم. می خواستم با دورا ازدواج کنم.
روزی آقای اسپنلو به دنبالم فرستاد. در دفترش بود. دوشیزه مورداستون هم با او بود. غضبناک بود و گفت:
- کاپرفیلد تو مرا فریب داده ای، تو یک جنتلمن نیستی.
نمی توانستم به درستی فکر کنم. جریان ناگهانی بود. گفتم:
- شما را فریب داده ام؟
مورداستون گفت:

صفحه 66 از 109