- دورا خبری دارم.
- خبر خوبی است؟
- نه چندان.
- پس نمی خواهم آن را بشنوم. خبرهای خوب به من بده.
خندید، و جیپ سگ کوچکش را بوسید.
- باید به تو بگویم. دورا... من فقیرم.
- احمق نباش، فقرا لاغرند و صورت کثیف دارند. تو گدا نیستی.
- من یک گدای واقعی نیستم، ولی عمه ام همه پولهایش را از دست داده و من حالا خیلی بی چیزم.
دورا فریاد کشید:
- اوه، دیوید، این را نگو، بیچاره، من می ترسم.
- ترسی نداشته باشد، دورا، ما خیلی خیلی ندار نخواهیم بود ولی ثروتمند هم نخواهیم بود.
- اوه، در این باره صحبت نکن. مرا نگران می کنی.
- نگران نباش دورا. بگذار با تو صحبت کنم. لطفاً گوش کن.
- درباره چه می خواهی حرف بزنی؟
- نمی توانیم مستخدم داشته باشیم. تو می توانی آشپزی کنی؟
- آشپزی؟ اوه، نه، نمی توانم.
- می توانی یاد بگیری؟ باید پول هم پس انداز کنیم، می توانی یاد بگیری پول ذخیره کنی؟
- پول ذخیره کنم؟ نه از آشپزی چیزی نمی دانم، نه می توانم آشپزی کنم و نه می توانم پول پس انداز کنم و نمی خواهم هم یاد بگیرم. اوه دیوید تو بیرحمی.
شروع به گریستن کرد.
فریاد زد:
- جولیا، لطفاً بیا اینجا، دیوید نامهربان است.
- خبر خوبی است؟
- نه چندان.
- پس نمی خواهم آن را بشنوم. خبرهای خوب به من بده.
خندید، و جیپ سگ کوچکش را بوسید.
- باید به تو بگویم. دورا... من فقیرم.
- احمق نباش، فقرا لاغرند و صورت کثیف دارند. تو گدا نیستی.
- من یک گدای واقعی نیستم، ولی عمه ام همه پولهایش را از دست داده و من حالا خیلی بی چیزم.
دورا فریاد کشید:
- اوه، دیوید، این را نگو، بیچاره، من می ترسم.
- ترسی نداشته باشد، دورا، ما خیلی خیلی ندار نخواهیم بود ولی ثروتمند هم نخواهیم بود.
- اوه، در این باره صحبت نکن. مرا نگران می کنی.
- نگران نباش دورا. بگذار با تو صحبت کنم. لطفاً گوش کن.
- درباره چه می خواهی حرف بزنی؟
- نمی توانیم مستخدم داشته باشیم. تو می توانی آشپزی کنی؟
- آشپزی؟ اوه، نه، نمی توانم.
- می توانی یاد بگیری؟ باید پول هم پس انداز کنیم، می توانی یاد بگیری پول ذخیره کنی؟
- پول ذخیره کنم؟ نه از آشپزی چیزی نمی دانم، نه می توانم آشپزی کنم و نه می توانم پول پس انداز کنم و نمی خواهم هم یاد بگیرم. اوه دیوید تو بیرحمی.
شروع به گریستن کرد.
فریاد زد:
- جولیا، لطفاً بیا اینجا، دیوید نامهربان است.