- پدرم پول عمه شمار با به باد نداد، اینطور نیست؟
- نمیدانم، برویم عمه ام را ببینیم. سوار کالسکه شدم، اگنس گفت:
- خانم هیپ و پوریا حالا با ما زندگی می کنند. پدر تغییر کرده است. انگار مستخدم یوریا شده است. این مرا عصبانی می کند ولی در این باره با پدر حرفی نزده.
به خانه رسیدیم. عمه ام گفت:
- صبح بخیر اگنس. در لندن چه میکنی؟
اگنس جواب داد:
- نگران پدرم هستم. می توانم سؤالی از شما بکنم؟
- بله البته، سؤالت چیست؟
- آیا او همه پولتان را به باد داد؟
- او نه، من پولم را از دست دادم. من زن پیر احمقی هستم. پدرت می خواست پولم را اندوخته کند، اما من آن را از دست دادم.
اگنس گفت:
- خوشحالم، از بابت او خوشحالم و برای شما متأسف. من می توانم کمکتان کنم. دیوید، مردی را می شناسم که شغلی برای شما دارد. می توانید پولی کسب کنید.
جواب دادم:
- خوب است، به پول احتیاج دارم. سخت کار خواهم کرد.
- این را میدانم، می توانید از فردا شروع کنید.
اگنس و عمه ام را ترک کردم، می خواستم دورا را ببینم. او نزد جولیا بود و به این دلیل به خانه جولیا رفتم. بیرون منتظر ماندم. آقای میلز، پدر جولیا از خانه خارج شد و من داخل شدم. گفتم:
- نمیدانم، برویم عمه ام را ببینیم. سوار کالسکه شدم، اگنس گفت:
- خانم هیپ و پوریا حالا با ما زندگی می کنند. پدر تغییر کرده است. انگار مستخدم یوریا شده است. این مرا عصبانی می کند ولی در این باره با پدر حرفی نزده.
به خانه رسیدیم. عمه ام گفت:
- صبح بخیر اگنس. در لندن چه میکنی؟
اگنس جواب داد:
- نگران پدرم هستم. می توانم سؤالی از شما بکنم؟
- بله البته، سؤالت چیست؟
- آیا او همه پولتان را به باد داد؟
- او نه، من پولم را از دست دادم. من زن پیر احمقی هستم. پدرت می خواست پولم را اندوخته کند، اما من آن را از دست دادم.
اگنس گفت:
- خوشحالم، از بابت او خوشحالم و برای شما متأسف. من می توانم کمکتان کنم. دیوید، مردی را می شناسم که شغلی برای شما دارد. می توانید پولی کسب کنید.
جواب دادم:
- خوب است، به پول احتیاج دارم. سخت کار خواهم کرد.
- این را میدانم، می توانید از فردا شروع کنید.
اگنس و عمه ام را ترک کردم، می خواستم دورا را ببینم. او نزد جولیا بود و به این دلیل به خانه جولیا رفتم. بیرون منتظر ماندم. آقای میلز، پدر جولیا از خانه خارج شد و من داخل شدم. گفتم: