نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- ما به کانتربری می رویم.
- اوه، بله. آنجا چه خواهید کرد، آقای میکابر؟
با تبخیر گفت:
- آقای هیپ کاری برایم دارد.
- هیپ؟ یوریا؟
- بله.
با خوشحالی لبخندی زد و گفت:
- شغل خیلی خوبی است. اگر خوب از عهده اش برآیم، من هم می توانم وکیل دعاوی بشوم.
به خانه رفتم و در این باره فکر کردم. خبر شگفت انگیزی بود و برای آقای میکابر نگران بودم. فکر میکردم یوریا اسباب دردسر خواهد شد.
روز بعد حادثه نامنتظری رخ داد. وقتی به خانه رفتم، خانمی در اتاقم نشسته بود. گفتم:
- سلام، عمه بتسی. لطف کردید چطور شد به لندن آمدید؟ فکر می کردم از لندن خوشتان نمی آید.
- نه، خوشم نمی آید.
روی چمدانش نشسته بود. ناراحت به نظر می رسید. سؤال کردم:
- عمه، چه اتفاق افتاده؟
- دیوید، من پیرزن بسیار احمقی هستم.
- چرا؟
- همه پولم را از دست دادم و حالا هیچ پولی ندارم. زن بی چیزی هستم. می توانم اینجا پیش تو بمانم؟
خیلی تعجب کردم، جواب دادم:
- بله، بله، خواهش می کنم.

صفحه 62 از 109