نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- دورا، دوستت دارم، با من ازدواج میکنی؟
- اوه، دیوید، من هم تو را دوست دارم. بله، با تو ازدواج می کنم.
- برایت حلقه ای خریده ام، بگذار آن را به انگشت کنم.
حلقه را به انگشتش کردم و او را بوسیدم.
- حالا حلقه مرا به دست داری، حالا مال منی.
- ولی به پدرم نخواهم گفت.
- چرا؟
- از من خشمگین می شود.
- به او نخواهم گفت.
بعد جولیا بازگشت و ما جریان را به او گفتیم. خیلی خوشحال شد.
پس از آن روز دیگر دورا را خیلی ندیدم، ولی به یکدیگر نامه مینوشتیم. دوران خوشی بود و خیلی خوشبخت بودم. به خود میگفتم «من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم.»

فصل یازدهم

ولی چیزی نگرانم می کرد. آقای میکابر اخلاق عجیبی داشت. شبی او را دیدم. خیلی خوشحال بود. گفت:
- آه، کاپرفیلد عزیز من، بیایید تو. خبرهای خوبی دارم. مشکلاتم تمام شد.
- خوشحالم، خبر چیست؟

صفحه 61 از 109