نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
من بهتر بود. شما می خندیدید و من غمگین بودم.
- متاسفم، حالا با من حرف بزنید، کنار من بمانید.
نزد دورا ماندم. او آواز می خواند و با من حرف می زد. بعد با کالسکه به خانه رفت. من سوار بر اسب کنار کالسکه می راندم. آقای اسپنلو خوابیده بود و من می توانستم با دورا صحبت کنم. در آن سفر کوتاه خیلی خوشبخت بودم. به خانه رسیدیم و دوباره غمگین شدم. گفتم:
- باید به منزل بروم. کی دوباره یکدیگر را خواهیم دید؟
- نمی دانم.
دورا هم غمگین به نظر می رسید. دوشیزه میلز گفت:
- گوش کنید. هفته آینده دورا به خانه من می آید و شما می توانید آنجا او را ببینید. مورداستون نخواهد بود. هفته آینده به منزل من بیایید.
- متشکرم، جولیا، متشکرم. شما خوب و مهربانید.
سواره به خانه رفتم. می خواندم و می خندیدم. خیلی شاد بودم. به خانه جولیا رفتم. خدمتکاری در را باز کرد. سؤال کردم:
- آقای میلز منزل هستند؟
- خیر، تشریف ندارند، ولی میس میلز منزل هستند. لطفاً بفرمایید تو.
وارد خانه شدم و به دنبال خدمتکار از پله ها بالا رفتم. برای دورا حلقه ای با سنگ های آبی در جیبم داشتم. چشمهای دورا از سنگ های حلقه، آبی تر بودند.
دورا و جولیا با هم در اتاق نشسته بودند. بزودی جولیا بیرون رفت و من و دورا تنها شدیم. با خود گفتم: «از او تقاضای ازدواج کنم؟» شجاعت آن را نیافتم و به دورا حرفی نزدم.
به من نگاه کرد و لبخند زد.

صفحه 60 از 109