نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- من از آن دختر متنفرم، از آن دختر متنفرم، او همه ما را گول زد.
وقتی خانه را ترک کردم، به عقب نگاه کردم. روزا در آستانه در ایستاده بود. صورتش سفید و غضبناک بود. به روشنی می توانستم جای زخم زشت را روی صورتش ببینم
بدین ترتیب آقای پیگوتی سفرش را در جستجوی امیلی آغاز کرد.
در اندیشه ای بودم ولی همیشه هم غمگین نبودم. هر روز آقای اسپنلو را می دیدم بعد دوباره به دورا فکر کردم.
یک روز آقای اسپنلو گفت:
- آقای کاپرفیلد، شما دخترم را به خاطر می آورید، نه؟
او را به خاطر می آورم؟ چگونه می توانستم فراموشش کنم؟ اما فقط
گفتم:
- میس دورا؟ بله، چطور آقا؟
- می خواهد یک مهمانی بدهد، می توانید بیایید؟ دوست دارید به میهمانی بروید؟
آیا می توانستم؟ آیا مهمانی رفتن را دوست داشتم؟ آقای اسپنلو نیازی به این پرسشها نداشت. ولی این را نمی دانست و من هم به او نگفتم. جواب دادم:
- بله، آقای اسپنلو، شما خیلی مهربانید، مهمانی چه موقع است؟
- هفته آینده، فراموش نخواهید کرد، نه؟
- خیر، فراموش نخواهم کرد.
دورا هم کتباً از من دعوت کرد. او نوشت: «خواهش میکنم به مهمانی بیایید.» نامه را نزدیک قلبم جای دادم. هفته به کندی گذشت و روز موعود رسید. برای خودم لباس نو و برای دورا گل خریدم و به خانه اش رفتم. در باغ با دوستش نشسته بود. اسم دوستش جولیا بود. جیپ سگ کوچکش هم آنجا

صفحه 58 از 109