خانم استیرفورث گفت:
- پسر من با امیلی ازدواج نخواهد کرد. امیلی خانم نیست.
- می توانست باشد. او باهوش است. آن وقت او می توانست با امیلی ازدواج کند.
- با او ازدواج نخواهد کرد. من پسرم را می شناسم.
آقای پیگوتی گفت:
- هر وقت به خانه ما می آمد، همیشه با او به مهربانی رفتار می کردیم. فکر می کردیم دوست ماست. حالا این کار ظالمانه را کرده و ما را فریب داده است.
خانم استیر فورث مغرورانه گفت:
- پسر من مردم را فریب نمی دهد. او آقا است. ولی شما غمگین و افسرده اید و درک نمی کنید. برایتان متأسفم، پولی به شما خواهم داد. روزا مقداری پول بیاور به او بدهم.
آقای پیگوتی فریاد زد:
- نه، من پول شما را نمی خواهم، و برای شما متأسفم، خانم استیرفورث. پسرتان شما را هم فریب داده است. شما را ترک می کنم و نمی توانید به من کمک کنید.
در پی او از اتاق خارج شدم، اما رزا در پله ها مرا متوقف کرد و با خشم فریاد کشید:
- این تو بودی که او را به آن خانه بردی، تو او را به میان آن آدمهای خشن و گستاخ بردی.
- امیلی نه خشن است و نه گستاخ، و آقای پیگوتی مرد خوب و مهربانی است. استیرفورث به آنها آزار رسانده و آنها را فریب داده است.
روزا فریاد زد:
- پسر من با امیلی ازدواج نخواهد کرد. امیلی خانم نیست.
- می توانست باشد. او باهوش است. آن وقت او می توانست با امیلی ازدواج کند.
- با او ازدواج نخواهد کرد. من پسرم را می شناسم.
آقای پیگوتی گفت:
- هر وقت به خانه ما می آمد، همیشه با او به مهربانی رفتار می کردیم. فکر می کردیم دوست ماست. حالا این کار ظالمانه را کرده و ما را فریب داده است.
خانم استیر فورث مغرورانه گفت:
- پسر من مردم را فریب نمی دهد. او آقا است. ولی شما غمگین و افسرده اید و درک نمی کنید. برایتان متأسفم، پولی به شما خواهم داد. روزا مقداری پول بیاور به او بدهم.
آقای پیگوتی فریاد زد:
- نه، من پول شما را نمی خواهم، و برای شما متأسفم، خانم استیرفورث. پسرتان شما را هم فریب داده است. شما را ترک می کنم و نمی توانید به من کمک کنید.
در پی او از اتاق خارج شدم، اما رزا در پله ها مرا متوقف کرد و با خشم فریاد کشید:
- این تو بودی که او را به آن خانه بردی، تو او را به میان آن آدمهای خشن و گستاخ بردی.
- امیلی نه خشن است و نه گستاخ، و آقای پیگوتی مرد خوب و مهربانی است. استیرفورث به آنها آزار رسانده و آنها را فریب داده است.
روزا فریاد زد: