استیرفورث، و من کسی هستم که او را به این خانه آوردم.
آقای پیگوتی گفت:
- کت مرا بدهید. -
خانم گامیج سؤال کرد:
-کجا می روی؟
- می روم امیلی را پیدا کنم. قایق استیرفورث را می شکنم و بعد تمام راه های دنیا را خواهم رفت. باید او را پیدا کنم.
از هم پرسیدم:
- کی رفتند؟
- امشب. امشب با کالسکه استیرفورث رفتند.
خانم گامیج گفت:
- نه دانیل حالا نرو. تو الان هیجان زده هستی و این فقط باعث دردسر خواهد شد. به من گوش کن، من اخمو و غمزده بوده ام، می دانم. یاورت نبوده ام، ولی حالا کمکت می کنم و دیگر افسرده نخواهم بود. حالا به من گوش کن. امشب را اینجا بمان.
بازوی آقای پیگوتی را گرفت و او دوباره نشست. آقای پیگوتی سرش را در دستهایش گرفت و گریست. کمکی از دستم برنمی آمد. به هتل بازگشتم. یک اسم در سرم بود: استیرفورث.
پس از آن شب، خانم گامیج تغییر کرد، کاملا فرق کرده بود. می خواست به آقای پیگوتی کمک کند و سرگرم بود. خانه را تمیز می کرد و لباس های آقای پیگوتی را آماده می کرد. اثاثیه او را برای سفری که در پیش داشت مهیا می کرد. آقای پیگوتی گفت:
- سفر من آغاز می شود. به لندن می روم و از آنجا شروع می کنم. دوباره امیلی را خواهم یافت.
آقای پیگوتی گفت:
- کت مرا بدهید. -
خانم گامیج سؤال کرد:
-کجا می روی؟
- می روم امیلی را پیدا کنم. قایق استیرفورث را می شکنم و بعد تمام راه های دنیا را خواهم رفت. باید او را پیدا کنم.
از هم پرسیدم:
- کی رفتند؟
- امشب. امشب با کالسکه استیرفورث رفتند.
خانم گامیج گفت:
- نه دانیل حالا نرو. تو الان هیجان زده هستی و این فقط باعث دردسر خواهد شد. به من گوش کن، من اخمو و غمزده بوده ام، می دانم. یاورت نبوده ام، ولی حالا کمکت می کنم و دیگر افسرده نخواهم بود. حالا به من گوش کن. امشب را اینجا بمان.
بازوی آقای پیگوتی را گرفت و او دوباره نشست. آقای پیگوتی سرش را در دستهایش گرفت و گریست. کمکی از دستم برنمی آمد. به هتل بازگشتم. یک اسم در سرم بود: استیرفورث.
پس از آن شب، خانم گامیج تغییر کرد، کاملا فرق کرده بود. می خواست به آقای پیگوتی کمک کند و سرگرم بود. خانه را تمیز می کرد و لباس های آقای پیگوتی را آماده می کرد. اثاثیه او را برای سفری که در پیش داشت مهیا می کرد. آقای پیگوتی گفت:
- سفر من آغاز می شود. به لندن می روم و از آنجا شروع می کنم. دوباره امیلی را خواهم یافت.