صبح روز بعد من و پیگوتی به ایستگاه رفتیم هم و خانم گامیج هم با ما آمدند. پیگوتی و برادرش سوار کالسکه شدند ولی هم مرا نگه داشت و گفت:
- آقای دیوید، اگر آقا پیگوتی احتیاج به پول دارد، باید از من بخواهد. لطفاً این را به او بگویید.
- خواهم گفت. ولی آقای پیگوتی حالا فقیر نیست، از آقای بارکیس پولی به او رسیده. ولی به او خواهم گفت.
همگی خداحافظی کردیم و کالسکه به راه افتاد. خانم گامیج کنار کالسکه میدوید و داد میزد:
- خداحافظ، دانیل ناراحت نباش. امیلی را پیدا می کنی. من مواظب خانه خواهم بود. وقتی برگردی، هین جا خواهم بود. خداحافظ.
او کاملا عوض شده بود و دیگر از هیچ چیز شکایت نمی کرد. به لندن رسیدیم و اتاقی برای آقای پیگوتی و خواهرش پیدا کردیم.
میخواستم خانم استیرفورث را ببینم و به های گیت رفتیم. موضوع استیرفورث و امیلی را می دانست. جریان آقای پیگوتی را برایش تعریف کردم. سؤال کرد:
- چه می خواهد؟ نمی خواهد او را ببینم. مغرور و خشمگین به نظر می رسید. بعد گفت:
- نه صبر کنید. او را می بینم. فردا او را به اینجا بیاورید.
روز بعد به اتفاق به دیدار او رفتیم. خانم استیرفورث شق و رق در صندلیش نشسته بود و روزا دارتل هم با او بود. با تکبر گفت:
- شما عموی دختر هستید، نه؟
آقای پیگوتی به آرامی گفت:
- بله،
مؤدب بود ولی از او ترسی نداشت.
- آقای دیوید، اگر آقا پیگوتی احتیاج به پول دارد، باید از من بخواهد. لطفاً این را به او بگویید.
- خواهم گفت. ولی آقای پیگوتی حالا فقیر نیست، از آقای بارکیس پولی به او رسیده. ولی به او خواهم گفت.
همگی خداحافظی کردیم و کالسکه به راه افتاد. خانم گامیج کنار کالسکه میدوید و داد میزد:
- خداحافظ، دانیل ناراحت نباش. امیلی را پیدا می کنی. من مواظب خانه خواهم بود. وقتی برگردی، هین جا خواهم بود. خداحافظ.
او کاملا عوض شده بود و دیگر از هیچ چیز شکایت نمی کرد. به لندن رسیدیم و اتاقی برای آقای پیگوتی و خواهرش پیدا کردیم.
میخواستم خانم استیرفورث را ببینم و به های گیت رفتیم. موضوع استیرفورث و امیلی را می دانست. جریان آقای پیگوتی را برایش تعریف کردم. سؤال کرد:
- چه می خواهد؟ نمی خواهد او را ببینم. مغرور و خشمگین به نظر می رسید. بعد گفت:
- نه صبر کنید. او را می بینم. فردا او را به اینجا بیاورید.
روز بعد به اتفاق به دیدار او رفتیم. خانم استیرفورث شق و رق در صندلیش نشسته بود و روزا دارتل هم با او بود. با تکبر گفت:
- شما عموی دختر هستید، نه؟
آقای پیگوتی به آرامی گفت:
- بله،
مؤدب بود ولی از او ترسی نداشت.