نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
آهسته گفت:
- او رفته.
فریاد کشیدم:
- رفته؟ کجا؟
- از اینجا رفته، اوه.
صورتش را برگرداند.
- به آقای پیگوتی چه بگویم؟ چطور می توانم این را به او بگویم؟
آقای پیگوتی از خانه بیرون آمد. چشمش به صورت بی رنگ من و هم افتاد. فریاد زد:
- هم، امیلی، امیلی کجاست؟
از عقب افتاد و به دیوار خورد. من و هم کمک کردیم او را به داخل بریم. هم گفت:
- آقای دیوید، این نامه را بگیرید، آن را بخوانید، من نمی توانم بار دیگر آن را بخوانم.
نامه کوتاهی بود. نوشته بود: «من از اینجا می روم. می دانم کار غلطی است. من به اینجا باز نخواهم گشت. مرا به خاطر داشته باشید و عفوم کنید. نمی توانم با هم ازدواج کنم و هنوز همه شما را دوست دارم. بسیار متأسفم. امیلی»
آقای پیگوتی روی صندلی نشست. چهره اش سرخ شده و خشمگین بود. فریاد کشید:
- آن مرد کیست؟ او کیست؟ به من بگویید. می خواهم بدانم.
هم به آرامی گفت:
- استیر فورث است، با استیرفورث رفته است.
من فریاد زدم:

صفحه 54 از 109