فصل دهم
برای شرکت در مراسم خاکسپاری آقای بارکیس رفتم. روز سردی بود و تنی چند حضور داشتند. پس از آن به خانه آقای پیگوتی رفتم. به بارکیس بیچاره فکر می کردم. پول زیادی ذخیره کرده بود، سه هزار پوند پس انداز کرده بود. هزار پوند آن را برای آقای پیگوتی و دوهزار پوند برای خانم بارکیس گذاشته بود. خانم بارکیس البته همان پیگوتی دوست عزیز من بود.
شبی سرد و مرطوب بود، ولی خانه آقای پیگوتی گرم و راحت بود. آتش بزرگی می سوخت و چراغی در پنجره روشن بود. خانم گامیج همچنان ناشاد بود و از تنهایی شکایت داشت. آقای پیگوتی گفت:
- ناراحت نباش امیلی به زودی می آید.
در باز شد و هم به درون آمد. تنها بود. کلاه بزرگی به سر داشت و ما نمی توانستیم صورتش را ببینم. او گفت:
- آقای دیوید، لطفاً بیایید بیرون.
به دنبال او از خانه خارج شدم. پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاده؟
گفت:
- در مورد امیلی است.
فریاد زدم:
- امیلی؟ بیمار است؟
- خیر، بیمار نیست.
برای شرکت در مراسم خاکسپاری آقای بارکیس رفتم. روز سردی بود و تنی چند حضور داشتند. پس از آن به خانه آقای پیگوتی رفتم. به بارکیس بیچاره فکر می کردم. پول زیادی ذخیره کرده بود، سه هزار پوند پس انداز کرده بود. هزار پوند آن را برای آقای پیگوتی و دوهزار پوند برای خانم بارکیس گذاشته بود. خانم بارکیس البته همان پیگوتی دوست عزیز من بود.
شبی سرد و مرطوب بود، ولی خانه آقای پیگوتی گرم و راحت بود. آتش بزرگی می سوخت و چراغی در پنجره روشن بود. خانم گامیج همچنان ناشاد بود و از تنهایی شکایت داشت. آقای پیگوتی گفت:
- ناراحت نباش امیلی به زودی می آید.
در باز شد و هم به درون آمد. تنها بود. کلاه بزرگی به سر داشت و ما نمی توانستیم صورتش را ببینم. او گفت:
- آقای دیوید، لطفاً بیایید بیرون.
به دنبال او از خانه خارج شدم. پرسیدم:
- چه اتفاقی افتاده؟
گفت:
- در مورد امیلی است.
فریاد زدم:
- امیلی؟ بیمار است؟
- خیر، بیمار نیست.