نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- نمی دانم.
او گفت:
- خیلی عجیب است. خوشم نمی آید.
آن شب شام را به اتفاق صرف کردیم. استیر فورث پرسید:
- روزا چرا ناراحتی؟ غمگین نباش صدای قشنگی داری. برایمان بخوان.
روزا آواز خواند. ترانه عجیبی بود. وقتی تمام کرد، استیرفورث به طرفش رفت و گفت:
- آواز قشنگی بود.
روزا فریاد زد:
- به من دست نزن، به من دست نزن.
و از اتاق بیرون دوید. از استیر فورث سؤال کردم:
- چه شده؟
- نمی دانم، روزا اغلب رفتار عجیبی دارد.
- باید فردا صبح زود بروم، پس دیگر شب بخیر.
استیرفورث گفت: «شب بخیر، دیوید» و به من تبسم کرد. تبسم اندوهباری بود. او گفت:
- به من فکر کن. مرا به خاطر داشته باشد. من واقعاً مرد بدی نیستم، این را به یاد داشته باش.
- همیشه تو را به یاد خواهم داشت. تو بهترین دوست منی.
به یارموث رفتم ولی خیلی دیر شده بود. وقتی رسیدم، آقای بارکیس مرده بود.

صفحه 52 از 109