نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- حالا کارتان چیست؟ کاری ندارم ولی به زودی کاری پیدا خواهم کرد.
- نمی توانید کمی پول قرض کنید؟
- قرض کردم ولی خرجش کردم.
برای لحظه ای قیافه اش درهم شد بعد تبسم کرد و گفت:
- مرد خوش قیافه ای شده ای، کاپرفیلد. ازدواج نمیکنی؟ با دختر قشنگی آشنا نشده ای؟
- چرا شده ام.
- خوشحالم. قشنگ است؟
- خیلی زیباست.
دیروقت شد و آنها رفتند. وقتی خانم میکابر و ترادلز خارج شدند، آقای میکابر با من ماند. نامه ای به من داد و گفت:
- حالا آن را نخوان، وقتی من رفتم می توانی آن را بخوانی.
به اتاقم رفتم. سر و صدایی از پله ها به گوش رسید. صدایی گفت:
- دیوید؟ آنجا هستی؟
استیرفورث بود. وارد اتاق شد و گفت:
- غافلگیرت کردم.
خندید و به میز نگاه کرد، گفت:
- آه، با دوستانت شام خورده ای، تو همیشه سرگرمی
- بله دوستان قدیم بودند. ترادلز را به یاد می آوری؟
- ترادلز؟ نه، به خاطر نمی آورم. اوه، بله. ترادلز. پسر احمقی بود.
- کجا بودی؟
- در یامورث، امیلی به زودی با هم ازدواج می کند. نامه ای از پیگوتی برایت دارم. بارکیس به شدت بیمار است، در حال مرگ است. پیگوتی نامه ای

صفحه 50 از 109