نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- اتاق قشنگی نیست ولی گران نیست و همسایه خوبی هم دارم.
صدایی از بیرون گفت: «سلام» من پرسیدم:
- او کیست؟
- همسایه من است. اسمش میکابر است.
آقای میکابر وارد اتاق شد.
فریاد زد:
- کاپرفیلد، پسرم، چه عالی.
دستم را گرفت و نگاهم کرد و گفت:
- خانم میکابر خوشحال خواهد شد.
پرسیدم:
- حال شما چطور است، آقای میکابر؟
- ما هنوز تقریبا فقیریم، ولی دوست خوبی اینجا داریم - آقای ترادلزد - و امیدوارم به زودی پولی به دستمان برسد. ما همیشه امیدوار هستیم.
و خنده شادمانه ای کرد. از دیدن آقای میکابر خوشحال شدم. از میکابرها و ترادلز دعوت کردم به خانه ام بیایند. برای شام آمدند. آقای میکابر از میوه برایمان نوعی نوشیدنی درست کرد. سرگرم بود و آواز می خواند. نوشیدنی خوشمزه ای بود. بعد نوبت غذا رسید که خوشمزده نبود.
گفتم:
- خانم کراپ این گوشت خوب نپخته و قرمز است.
- خیلی متأسفم.
آقای میکابر گفت:
- ناراحت نباش کاپرفیلد. فکر گوشت را نکن. آن را قطعه قطعه میکنیم و دوباره روی آتش می پزیم.
گوشت را دوباره پخت و غذای خوشمزه ای شد. شراب بیشتری نوشیدیم و آواز خواندیم. اوقات خوشی را با هم گذراندیم. از آقای میکابر سؤال کردم:

صفحه 49 از 109