فصل نهم
همچنان تنها بودم. از این رو به دیدار ترادلز رفتم. در خانه محقری در خیابانی فقیرنشین زندگی می کرد. از در وارد شدم و از پله ها بالا رفتم. بند زنگ را کشیدم و ترادلز بیرون آمد. فریاد زد:
- کاپرفیلد عزیز من بیا تو. کار خوبی کردی. کمتر کسی به دیدنم می آید. این ماه تو تنها مهمان من هستی.
اتاقش خیلی کوچک بود. روی میز کوچکی قلم و کاغذ دیدم. سؤال کردم:
- چه میکنی؟
- حقوق می خوانم. وقتی مدرسه را تمام کردم، پولی در بساط نداشتم. به این دلیل سخت کار کردم و مقداری پول به دست آورم به یک وکیل دادم. او به من حقوق درس می دهد. میخواهم وکیل دعاوی بشوم.
- کی تمام خواهی کرد؟ کی وکیل خواهی شد؟
با حالتی تقریبا غمزده گفت:
- نمی دانم. مدت زیادی مانده. میخواهم ازدواج کنم، ولی من و سوفی باید صبر کنیم.
در اینجا دوباره به نشاط آمد و خندید و گفت:
- ولی او دختر خوبی است. قشنگ و مهربان هم هست. ما می توانیم صبر کنیم. من خیلی او را دوست دارم و او هم عاشق من است.
- خوشحالم.
همچنان تنها بودم. از این رو به دیدار ترادلز رفتم. در خانه محقری در خیابانی فقیرنشین زندگی می کرد. از در وارد شدم و از پله ها بالا رفتم. بند زنگ را کشیدم و ترادلز بیرون آمد. فریاد زد:
- کاپرفیلد عزیز من بیا تو. کار خوبی کردی. کمتر کسی به دیدنم می آید. این ماه تو تنها مهمان من هستی.
اتاقش خیلی کوچک بود. روی میز کوچکی قلم و کاغذ دیدم. سؤال کردم:
- چه میکنی؟
- حقوق می خوانم. وقتی مدرسه را تمام کردم، پولی در بساط نداشتم. به این دلیل سخت کار کردم و مقداری پول به دست آورم به یک وکیل دادم. او به من حقوق درس می دهد. میخواهم وکیل دعاوی بشوم.
- کی تمام خواهی کرد؟ کی وکیل خواهی شد؟
با حالتی تقریبا غمزده گفت:
- نمی دانم. مدت زیادی مانده. میخواهم ازدواج کنم، ولی من و سوفی باید صبر کنیم.
در اینجا دوباره به نشاط آمد و خندید و گفت:
- ولی او دختر خوبی است. قشنگ و مهربان هم هست. ما می توانیم صبر کنیم. من خیلی او را دوست دارم و او هم عاشق من است.
- خوشحالم.