نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- شما اینجایید شما در انگلستان هستید.
- اوه، آقای کاپرفیلد!
صورتش سرخ شد ولی خندید. سگی همراه داشت به سگ گفت:
- آقای کاپرفیلد حرفهای قشنگی می زند، مگر نه جیپ؟ بیایید آقای کاپرفیلد، بیایید گلها را تماشا کنیم.
و من دورا را نگاه می کردم. او از گلها قشنگتر بود. سؤال کردم:
- دوشیزه مورداستون دوست شماست؟
- نه.
- خوشحالم، از او خوشم نمی آید. همیشه به دنبالم می آید و مرا می پاید.
بعد سگ کوچکش را بوسید و خطاب به او گفت: «این طور نیست جیپ؟»
با هم قدم میزدیم که مورداستون آمد. او گفت:
- صبح بخیر، حالا بیایید خانه. موقع صبحانه است.
همیشه آن یکشنبه را به خاطر خواهم داشت. برای من روز پر سعادتی بود. با دورا حرف زدم و با او نشستم. دوشیزه مورداستون آنجا بود ولی به او توجهی نداشتم. او نمی توانست مرا ناشاد کند.
موقع بازگشت به لندن غمگین بودم. بیشتر اوقات در خیابانها بالا و پایین می رفتم. می خواستم دورا را ببینم. یک بار او را در کالسکه اش دیدم. دستی تکان داد و من خوشحال شدم. خانم کراپ به من گفت:
- آقای کاپرفیلد شما تغییر کرده اید.
- واقعا؟
- بله، حالتان خوب نیست؟
- چرا، خوبم.
- میدانم، من مردهای جوان را می شناسم. آقای کاپرفیلد. شما با دختر قشنگی آشنا شده اید. شما عاشق شده اید.

صفحه 47 از 109