نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
می اندیشیدم. من عاشق او شده بودم و برایم مثل آفتاب بود. فقط او را می دیدم.
به اتاقم رفتم و به دورا فکر کردم. موهای زیبا و صورتی زیبا داشت. در اتاق نشسته بودم، اما اتاق را نمیدیدم.
برای شام رفتم ولی نمی توانستم غذا بخورم. با من حرف می زدند، اما نمی شنیدم. فقط به دورا نگاه میکردم. شام تمام شد و همه میز را ترک کردند. دوشیزه مورداستون گفت:|
- آقای کاپرفیلد.
- بله، دوشیزه مورداستون؟
- من از شما خوشم نمی آید، از عمه تان هم خوشم نمی آید و شما مرا دوست ندارید.
- درست است.
- ولی در این خانه مؤدب خواهیم بود.
- بله، مؤدب خواهیم بود و دعوا نخواهیم کرد.
- نه دعوا نمی کنیم و من همیشه مؤدبم.
- شب بخیر، دوشیزه مورداستون.
به رختخواب رفتم و خواب دورا را دیدم. رویاهای قشنگی داشتم. صبح زود برخاستم و در باغ قدم زدم. دورا در باغ بود. او گفت:
- صبح بخیر.
صدای قشنگی داشت. جواب دادم:
- صبح بخیر، شما تازه از فرانسه آمده اید. این طور نیست میس دورا؟
- بله، به تازگی به انگلستان برگشته ام. فرانسه رفته اید؟
- خیر، می خواهم اینجا بمانم. می خواهم در انگلستان باشم.
- در انگلستان بمانید؟ چرا؟

صفحه 46 از 109