نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
خواهد کرد و با چه کسی؟
تبسم زشتی به لب داشت. می دانستم که میخواهد با او ازدواج کند.
عصبانی شدم ولی چیزی نگفتم. اکنون او قادر بود به آقای ویک فیلد و اگنس صدمه بزند. برای همین حرفی نزدم.
همیشه برای شام بیرون نمی رفتم و اغلب تنها بودم. استیرفورث در آکسفورد بود و ترادلز را هم دیگر ندیدم. هر روز به دفتر می رفتم و نزد آقای اسپنلو درس حقوق می خواندم. یک روز گفت:
- آقای کاپرفیلد، ممکن است روز یکشنبه به منزل من بیایید. ما خارج لندن زندگی می کنیم.
جواب دادم:
- از شما خیلی متشکرم.
- شب را بمانید. شنبه و یکشنبه را بمانید.
عالی خواهد بود.
- با کالسکه من خواهیم رفت.
- روز شنبه به خانه آقای اسپنلو رفتم. خانه ای بزرگ بود و باغی بزرگ داشت. وارد اتاقی شدیم. دو زن در آنجا بودند. ولی من فقط یکی از آنها را دیدم. او زیبا بود. آقای اسپنلو گفت:
- این «دورا» دختر من است، آقای کاپرفیلد، و این هم دوشیزه مورداستون اند که از دخترم سرپرستی می کند.
گفتم:
- قبلا دوشیزه مورداستون را ملاقات کرده ام. حال شما چطور است دوشیزه مورداستون؟
- خیلی خوب، متشکرم. ولی نمی توانستم به دوشیزه مورداستون فکر کنم. فقط به دورا

صفحه 45 از 109