نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- بله، می روم.
از تأتر خارج شدم. سر و صدای زیادی درآورم و مردم خندیدند. با استیرفورث به خانه رفتیم و او مرا در تخت گذاشت.
صبح روز بعد به شدت احساس بیماری می کردم. به یاد اگنس افتادم و بسیار شرمنده شدم. او نامه ای برایم فرستاد. نوشته بود «بیا مرا ببین، من در منزل آقای واتربروکس هستم.»
شرمنده بودم و نمی خواستم آگنس را ببینم، ولی به آن خانه رفتم. آگنس عصبانی نبود. وقتی مرا دید تبسم کرد و گفت:
- صبح بخیر، دیوید.
- اوه، اگنس. شرمنده ام در تأتر خیلی حماقت کردم. لطفاً مرا ببخش. خیلی متأسفم.
- تو را بخشیده ام. فکر تأتر را دیگر نکن. غمگین نباش. ولی دوست بدی داری
- دوست بد؟ او کیست؟
- استیرفورث. مرد خوبی نیست.
- اوه اگنس. چرا هست. استیرفورث بهترین دوست من است.
- متأسفم. من از او خوشم نمی آید. تبسمی کرد و گفت:
- حالا تو باید مرا ببخشی. جسارت کردم.
- نه. نکردی، ولی درباره استیرفورث صحبت نمی کنیم.
- نه، نمی کنیم. دیوید، یوریا را دیده ای؟
- نه، یوریا هیپ؟ در لندن است؟
با قیافه غمزده ای گفت:
- بله. یوریا حالا نیمی از کارهای پدرم را قبضه کرده است. این را

صفحه 43 از 109