نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
فصل هشتم

وقتی به لندن بازگشتیم، عمه ام کاری برایم درنظر گرفته بود. او هزار پوند به اسپنلو و جورکینز پرداخته بود. من می خواستم وکیل شوم و آقای اسپنلو به من درس حقوق می داد. عمه ام خانه ای برایم پیدا کرد. خانم کراب مالک این خانه بود. زنی فربه و مهربان بود. اتاق را تمیز می کرد و برایم غذا می پخت.
ولی لندن شهری دلتنگ کننده است و من در آن خانه دلتنگ و تنها بودم. استیرفورث به دیدنم نمی آمد و هیچ دوستی نداشتم. یک روز او را دیدم. در خیابان بودیم و او با دو نفر از دوستانش بود. من نشانی خود را به آنها دادم و به شام دعوتشان کردم.
شام خوبی بود و بعد از شام به تأتر رفتیم. قبل از اینکه وارد شویم، دوستان استیرفورث بازوان مرا گرفته بودند. نمی توانستم بایستم. وارد تأثر شدیم و آنها کمکم کردند. استیرفورث گفت:
- بیا اینجا بنشین.
روی صندلی افتادم و خندیدم. صدایی گفت: «اوه!» دختری کنار من نشسته بود. به او نگاه کردم ولی نمی توانستم او را خوب ببینم. دختر گفت: «دیوید!» من گفتم: «آگنس! عجیب است.» نمی توانستم به درستی صحبت کنم. آگنس گفت:
- اوه، دیوید، این احمقانه است. خواهش میکنم به خانه برو. خواهش میکنم برو خانه و بخواب.

صفحه 42 از 109