- من بد بوده ام. پدر و ماردم مرا نمی خواهند. مردم یارموث از من نفرت دارند. باید یارموث را ترک کنم و به لندن بروم. لندن برایم از یارموث بهتر است.
امیل سؤال کرد:
- در لندن چه خواهی کرد؟
مارتا پاسخ داد:
- کاری پیدا می کنم، احتیاج به پول دارم.
امیلی گفت:
- این پول. می توانی به لندن بروی.
- مشتکرم. شما خیلی مهربانید و من همیشه شما را به خاطر خواهم داشت.
خانه را ترک کرد و امیلی در را پشت او بست. صورتش غمزده بود و شروع به گریستن کرد.
- من هم مثل مارتا هستم. من هم بد بوده ام.
هم گفت:
- تو؟ تو بد نیستی. تو خوب و زیبایی.
- نه، نیستم، خیلی بدبختم. هم لطفا کمکم کن. می خواهم خوب باشم.
صحبت هایش شبیه حرف های استیرفورث بود. در آن موقع امیلی و استیرفورث را درک نمی کردم. ولی بعدا فهمیدم.
امیل سؤال کرد:
- در لندن چه خواهی کرد؟
مارتا پاسخ داد:
- کاری پیدا می کنم، احتیاج به پول دارم.
امیلی گفت:
- این پول. می توانی به لندن بروی.
- مشتکرم. شما خیلی مهربانید و من همیشه شما را به خاطر خواهم داشت.
خانه را ترک کرد و امیلی در را پشت او بست. صورتش غمزده بود و شروع به گریستن کرد.
- من هم مثل مارتا هستم. من هم بد بوده ام.
هم گفت:
- تو؟ تو بد نیستی. تو خوب و زیبایی.
- نه، نیستم، خیلی بدبختم. هم لطفا کمکم کن. می خواهم خوب باشم.
صحبت هایش شبیه حرف های استیرفورث بود. در آن موقع امیلی و استیرفورث را درک نمی کردم. ولی بعدا فهمیدم.