راهنمایی کند. مادرم مرا راهنمایی نمی کند، او لوسم می کند. من مرد خوبی نیستم و این مرا غمگین می سازد.
گفتم:
- نمی فهمم، درباره چه داری حرف می زنی؟
- اوه، مهم نیست، ببین، حالا شاد هستم.
از جا برخاست، لبخندی زد و گفت:
- برویم پیاده روی.
از خانه بیرون رفتیم. با غرور به من گفت:
- یک قایق خریده ام.
مطلب عجیب بود. پرسیدم:
- در یارموث؟ ولی تو که خیلی به یارموث نمی آیی.
- هم قایق را برایم نگه می دارد.
- آها! خوب کردی، قایق را به هم داده ای.
- قایق را به هم نداده ام. هم آن را برایم نگه می دارد. اسم قایق را گذاشته ام «امیلی کوچک»
دیگر به من نگفت که ناشاد و غمگین است. اوقات در یارموث به شادی ولی به سرعت میگذشت. آخرین شب فرا رسید. هر دو پیاده به خانه بارکیس باز می گشتیم. هم بیرون خانه ما را متوقف کرد و گفت:
- لطفاً وارد نشوید. امیلی در خانه با زنی مشغول صحبت است. زنی از او تقاضای کمک کرده است.
پیگوتی در را باز کرد و گفت:
- حالا می توانید وارد شوید.
زنی پهلوی امیلی نشسته بود. اسمش مارتا اندلز بود و در حالی که گریه می کرد گفت:
گفتم:
- نمی فهمم، درباره چه داری حرف می زنی؟
- اوه، مهم نیست، ببین، حالا شاد هستم.
از جا برخاست، لبخندی زد و گفت:
- برویم پیاده روی.
از خانه بیرون رفتیم. با غرور به من گفت:
- یک قایق خریده ام.
مطلب عجیب بود. پرسیدم:
- در یارموث؟ ولی تو که خیلی به یارموث نمی آیی.
- هم قایق را برایم نگه می دارد.
- آها! خوب کردی، قایق را به هم داده ای.
- قایق را به هم نداده ام. هم آن را برایم نگه می دارد. اسم قایق را گذاشته ام «امیلی کوچک»
دیگر به من نگفت که ناشاد و غمگین است. اوقات در یارموث به شادی ولی به سرعت میگذشت. آخرین شب فرا رسید. هر دو پیاده به خانه بارکیس باز می گشتیم. هم بیرون خانه ما را متوقف کرد و گفت:
- لطفاً وارد نشوید. امیلی در خانه با زنی مشغول صحبت است. زنی از او تقاضای کمک کرده است.
پیگوتی در را باز کرد و گفت:
- حالا می توانید وارد شوید.
زنی پهلوی امیلی نشسته بود. اسمش مارتا اندلز بود و در حالی که گریه می کرد گفت: