نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
هم شروع به صحبت کرد. او گفت:
- من همیشه امیلی را دوست داشتم. می دانم که از من جوانتر است اما جواب مثبت داده و من مرد خوشبختی هستم.
همگی قهوه نوشیدیم و خیلی شاد بودیم. مردها خیلی حرف می زدند ولی امیلی بسیار ساکت بود و گاهگاه به استیرفورث نگاه می کرد. زمان به سرعت میگذشت. و به زودی دیروقت شد. استیرفورث گفت:
- باید برویم.
با همه دست دادیم و خداحافظی کردیم. من و استیرفورث پیاده به هتل برگشتیم. استیرفورث گفت:
- متأسفم که آنها با هم ازدواج کردند. امیلی قشنگ است و باید همسر آقای محترمی می شد. ولی هم خشن و کسل کننده است. مثل یک آقای محترم و اصیل نیست. غم انگیز است.
فریاد زدم:
- اشتباه میکنی! هم مرد خوبی است و شوهر خوبی برای امیلی خواهد شد.
استیرفورث دستش را روی بازوی من گذاشت، تبسم عجیبی کرد و گفت:
- دیوید، تو هم مرد خوبی هستی، ولی منظورم را نمی فهمی.
من در خانه بارکیس ها ماندم و استیرفورث در هتل اقامت کرد. او با ماهیگیران بیرون می رفت و من خیلی او را نمی دیدم. شبی تنها کنار آتش نشسته بودم که او وارد شد. قیافه اندوهگینی داشت. سؤال کردم:
- چه شده؟
- داشتم فکر میکردم.
- چه؟
- پدرم مرده است و من الان به او نیاز دارم. یک پدر می توانست مرا

صفحه 39 از 109