نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- پسر کوچکی بودم. چیزی به طرفش پرتاب کردم که به دهانش خورد خیلی پشیمان شدم.
چند روزی آنجا ماندم و وقتی به یارموث رفتم، استیرفورث هم با من بود.
استیر فورث را در هتل گذاشتم. می خواستم دوباره پیگوتی را ببینم. وقتی به خانه بارکیس رسیدم، پیگوتی آنجا بود. مرا نشناخت و با تعجب نگاه کرد. من گفتم:
- پیگوتی! خیلی بزرگ شده ام؟ مرا نمی شناسی؟
فریاد زد:
- دیوید! اوه، دیوید کوچولوی من!
مرا بغل کرد و گریست. بعد چشمایش را خشک کرد و نزد بارکیس رفتیم. حالش خوب نبود و در بستر افتاده بود. پولی به پیگوتی داد و ناهار خوبی صرف کردیم. آن وقت استیرفورث رسید. خیلی میخندید و پیگوتی او را دوست داشت.
ساعتی بعد خانه بارکیس ها را ترک کردیم و به دیدن آقای پیگوتی رفتیم. صدای فریاد و خنده آقای پیگوتی به گوشمان رسید. وقتی وارد خانه شدیم، دیدم هم دست امیلی را گرفته است. صورت هم سرخ شده بود و امیلی زمین را نگاه می کرد. آقای پیگوتی بانگ زد:
- بیایید تو. خبر خوشی برایتان دارم. هم و امیلی می خواهند باهم ازدواج کنند.
استیرفورث گفت:
- خوب است. کی شما این را شنیدید؟
آقای پیگوتی گفت:
- یک دقیقه پیش.

صفحه 38 از 109