نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
استرالیا آمده بود، و به خانه ما آمد. می خواست ما و بچه هایمان را ببیند. از حال امیلی سؤال کردم. گفت:
- امیلی ازدواج نکرده، ولی خوشبخت است. به مردم کمک می کند و این کار را دوست دارد.
پرسیدم:
- مارتا چطور؟
- مارتا با مرد جوانی ازدواج کرد که با او مهربان است و خوشبخت هستند.
- و خانم گامیج؟
- خانم گامیج ازدواج نکرده است. مردی از او خواستگاری کرد ولی او قبول نکرد. در استرالیا دیگر عبوس نیست همیشه شاد است. سخت کار میکند و از من پرستاری می کند.
- و میکابرها؟ آقای میکابر چه کرد؟
- اوه! خبرهای خوبی از او برایتان دارم. او حالا مردی مهم است. خیلی زود پولدار شد و حالا کاملا ثروتمند است. نامه ای برای شما فرستاده، اینجاست.
آقای پیگوتی نامه را به من داد. نامه شاد و محبت آمیز بود. خانواده میکابر همگی خوب و خوش بودند.
اینک سالها گذشته است. حالا دیگر عمه ام غمگین و ناامید نیست. نوه برادر کوچولویی دارد. این نوه برادر دختر ماست. اسمش دورا است. پیگوتی خدمتکار قدیمی، با ما زندگی می کند. ما پنج فرزند داریم که همه خوب و بانشاطند و پیگوتی از آنها مراقبت می کند.
ترادلز ثروتمند شده است و حالا دیگر نیازی به پس انداز کردن ندارد. او و سوفی در یک خانه بزرگ و قشنگ زندگی می کنند.

صفحه 108 از 109