نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- باید به قولت عمل کنی.
آقای ویک فیلد وارد شد و ما او را از موضوع مطلع کردیم. خیلی خوشحال شد. من به داور برگشتم و اگنس هم با من آمد. عمه ام گفت:
- سلام، دیوید، سلام، اگنس.
او طور عجیبی ما را نگاه کرد.
من گفتم:
- عمه، حق با شما بود. اگنس به زودی ازدواج می کند.
- اوه.
خیلی ناراحت به نظر می رسید. گفت:
- ولی نمی تواند حقیقت داشته باشد.
من گفتم:
- حقیقت دارد.
عمه ام گفت:
- اوه خدایا، با که ازدواج می کند؟
فریاد زدم:
- با من.
و عمه را بوسیدم. خیلی خوشحال بودم. گفتم:
- با من ازدواج می کند.
عمه ام گفت:
- اوه، اوه. چقدر خوشحالم، او همیشه تو را دوست داشت، دیوید، من این را می دانم، اوه.
عمه ام خیلی هیجان داشت. می خندید و میگریست.
با اگنس ازدواج کردم و در لندن زندگی کردیم.
فرزندانی پیدا کردیم. روزی مهمانی برایمان رسید. آقای پیگوتی بود. از

صفحه 107 از 109