- مردی را دوست دارم ولی نمی توانم با او ازدواج کنم. او مرا دوست ندارد. من همیشه عاشق او بوده ام.
من گفتم:
- همیشه؟ آگنس، آن مرد کیست؟
اگنس رویش را برگرداند و گفت:
- نمی توانم به تو بگویم.
گفتم:
- اگنس، به من بگو، آن مرد کیست؟
اگنس به چشمهایم نگاه کرد و گفت:
- آن مرد تو هستی، دیوید، متأسفم. تو برای من مثل یک برادر هستی نه یک شوهر. این را میدانم.
فریاد زدم:
- ولی من می خواهم شوهر تو باشم. من تو را دوست دارم، اگنس. من احمق بودم ولی حالا میفهمم، من عاشق تو هستم، با من ازدواج میکنی؟ آیا واقعاً مرا دوست داری؟
- دیوید، من همیشه تو را دوست داشته ام معلوم است با تو ازدواج می کنم.
به چشمهایش نگاه کردم، پرسیدم:
- چرا غمگینی؟
- واقعاً غمگین نیستم. ولی دارم به دورا فکر می کنم یادت می آید، وقتی به اتاقش رفتم، او در حال مرگ بود. به من گفت: «اگنس، قولی به من بده.» من متوجه نشدم. پرسیدم: «چه قولی؟» او گفت: «با دیوید ازدواج کن.» بعد جان داد.
من گفتم:
من گفتم:
- همیشه؟ آگنس، آن مرد کیست؟
اگنس رویش را برگرداند و گفت:
- نمی توانم به تو بگویم.
گفتم:
- اگنس، به من بگو، آن مرد کیست؟
اگنس به چشمهایم نگاه کرد و گفت:
- آن مرد تو هستی، دیوید، متأسفم. تو برای من مثل یک برادر هستی نه یک شوهر. این را میدانم.
فریاد زدم:
- ولی من می خواهم شوهر تو باشم. من تو را دوست دارم، اگنس. من احمق بودم ولی حالا میفهمم، من عاشق تو هستم، با من ازدواج میکنی؟ آیا واقعاً مرا دوست داری؟
- دیوید، من همیشه تو را دوست داشته ام معلوم است با تو ازدواج می کنم.
به چشمهایش نگاه کردم، پرسیدم:
- چرا غمگینی؟
- واقعاً غمگین نیستم. ولی دارم به دورا فکر می کنم یادت می آید، وقتی به اتاقش رفتم، او در حال مرگ بود. به من گفت: «اگنس، قولی به من بده.» من متوجه نشدم. پرسیدم: «چه قولی؟» او گفت: «با دیوید ازدواج کن.» بعد جان داد.
من گفتم: