نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
- اگنس ازدواج کرده است؟
- نه، ولی شاید به زودی ازدواج کند.
- اوه.
عمه ام نگاه عجیبی به من کرد و گفت:
- اگنس دختر بسیار خوب و زیبایی است، مردان بسیاری می خواهند با او ازدواج کنند.
- این را میدانم.
- او احمق نیست، بعضی دخترها احمقند.
مجددا نگاه نافذش را به من دوخت و ادامه داد:
- بعضی مردها هم احمقند.
عمه ام را در داور ترک کردم و به کانتربری رفتم. آقای ویک فیلد در خانه نبود و اگنس تنها بود. او گفت:
- سلام، دیوید، حالت چطور است؟
- خیلی خوبم، خوب و خوشحالم.
این حقیقت نداشت. ولی نمی توانستم آن را به اگنس بگویم. سؤال کردم:
- خبرهای خوبی برای من داری، نه؟
- خبرهای خوب؟ نمی فهمم.
- می خواهی ازدواج کنی. این خبر خوب نیست؟
- نه حقیقت ندارد. من ازدواج نخواهم کرد. نمی توانم ازدواج کنم.
ناگهان اشک به چشمانش آمد و گفت:
- اوه، من احمقم، به من نگاه نکن.
گفتم:
- خدای من، چه شده؟ چرا نمی توانی ازدواج کنی؟

صفحه 105 از 109