نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
خانه ها خوشحال بودم. به خانه ترادلز رفتم. او در سه اتاق کوچک زندگی می کرد. از پله ها بالا رفتم و در این موقع صدای چند دختر به گوشم رسید.
با خود گفتم: «عجیب است.»
ترادلز در را باز کرد و فریاد زد:
- کاپرفیلد! خیلی عالی شد، بیا تو، بیا تو سرحال به نظر می رسی.
با او دست دادم و گفتم:
- دوست عزیز قدیمی من.
خانمی را در اتاق دیدم. ترادلز گفت:
- این سوفی همسر من است. من مرد خوشبختی هستم، کاپرفیلد. من ازدواج کرده ام. ازدواج.
فریاد زدم:
- تو به من نگفتی.
ترادلز خندید و گفت:
- خواستم متعجبت کنم.
سوفی دختر بسیار زیبایی بود. خواهرانش هم با ترادلز زندگی می کردند. او چهار خواهر داشت و عده زیادی در آن سه اتاق زندگی می کردند، ولی سوفی خانه ترادلز را خیلی خوب اداره می کرد و از ترادلز و خواهرانش نگهداری می کرد. او همسر خوبی بود. اتاقها راحت بود و ترادلز خیلی خوشبخت بود. با آنها صحبت کردم و به اتفاق خیلی خندیدیم. شب خوشی را در خانه او گذراندم و از اولین شب اقامتم در لندن خیلی خوشم آمد.
صبح روز بعد به داور رفتم. عمه ام خبرها را به من داد. آقای پیگوتی در استرالیا شاد و راضی است و آقای میکابر هم خوشحال است. او سخت کار می کند و دیگر قرض نمی کند. اغلب برای عمه ام پول می فرستاد.
من سؤال کردم:

صفحه 104 از 109