غمگین بودم. دوستان من مرا ترک می کردند. همسرم، استیرفورث وهم مرده بودند. با خود گفتم: «من هم باید زندگی تازه ای را آغاز کنم. انگلستان را ترک می کنم و به چند کشور می روم تا شاید بتوانم این حوادث غم انگیز را فراموش کنم.»
فصل شانزدهم
به کشورهای زیادی سفر کردم، ولی آن خاطرات فراموشم نشد. اکثر اوقات به هم شجاع نگونبخت و استیرفورث فکر میکردم. و هنوز دورا را دوست داشتم. زندگیم خالی بود و دلم میخواست بمیرم.
بیمار بودم و نمی توانستم کار کنم. ماه ها گذشت و به سویس رفتم و در آنجا در تپه زیبایی اقامت گزیدم. به تدریج حوادث را فراموش کردم. وقتی حالم خوب شد، دوباره با مردم رفت و آمد کردم. بار دیگر زندگی مرا به خود خواند.
شروع به نوشتن کتاب جدیدی کردم. آن را برای ترادلز فرستادم، او آن را در انگلستان فروخت و پولی برایم فرستاد.
روزی نامه ای از اگنس به دستم رسید. نامه ای شاد و مهر آمیز بود آن را بارها خواندم. بعد به خود گفتم «من احمقم. حالا می دانم که او را دوست دارم، ولی او فکر می کند من مثل یک برادر او را دوست دارم. نمی توانم به او بگویم:
«می خواهم با تو ازدواج کنم.» این او را متعجب خواهد کرد. با من ازدواج نمی کند ولی به انگلستان بازخواهم گشت.»
به لندن رفتم. هوا خیلی سرد بود ولی من از دیدن دوباره خیابانها و
فصل شانزدهم
به کشورهای زیادی سفر کردم، ولی آن خاطرات فراموشم نشد. اکثر اوقات به هم شجاع نگونبخت و استیرفورث فکر میکردم. و هنوز دورا را دوست داشتم. زندگیم خالی بود و دلم میخواست بمیرم.
بیمار بودم و نمی توانستم کار کنم. ماه ها گذشت و به سویس رفتم و در آنجا در تپه زیبایی اقامت گزیدم. به تدریج حوادث را فراموش کردم. وقتی حالم خوب شد، دوباره با مردم رفت و آمد کردم. بار دیگر زندگی مرا به خود خواند.
شروع به نوشتن کتاب جدیدی کردم. آن را برای ترادلز فرستادم، او آن را در انگلستان فروخت و پولی برایم فرستاد.
روزی نامه ای از اگنس به دستم رسید. نامه ای شاد و مهر آمیز بود آن را بارها خواندم. بعد به خود گفتم «من احمقم. حالا می دانم که او را دوست دارم، ولی او فکر می کند من مثل یک برادر او را دوست دارم. نمی توانم به او بگویم:
«می خواهم با تو ازدواج کنم.» این او را متعجب خواهد کرد. با من ازدواج نمی کند ولی به انگلستان بازخواهم گشت.»
به لندن رفتم. هوا خیلی سرد بود ولی من از دیدن دوباره خیابانها و