نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
به امیلی نزدیک نبودم و او نمی توانست مرا ببیند. زنی به طرف او رفت. مارتا بود. آقای پیگوتی گفت:
- مارتا میخواهد با ما بیاید. در استرالیا می تواند زندگی جدیدی داشته باشد. ما همه زندگی تازه و بهتری خواهیم داشت.
گفتم:
- خداحافظ، آقای پیگوتی، از طرف من از امیلی و مارتا خداحافظی کنید.
- این کار را خواهم کرد و من برمیگردم و دوباره شما را می بینم.
با من دست داد و من نزد میکابرها برگشتم. خانم میکابر دست مرا گرفت و گفت:
- کاپرفیلد عزیز من، از استرالیا نامه خواهم فرستاد.
آقای میکابر گفت:
- خداحافظ.
و من گفتم:
- خداحافظ.
مردی فریاد زد:
- حالا کشتی حرکت می کند.
من و عمه ام کشتی را ترک کردیم و از ساحل آن را نظاره کردیم. طناب هایی کشتی را به ساحل متصل می کرد. مردان طناب را توی آب انداختند و کشتی حرکت کرد. من و عمه ام دست تکان دادیم. آقای پیگوتی و میکابرها برایمان دست تکان دادند. همگی فریاد زدیم:
- خداحافظ.
عمه ام گفت:
- آنها زندگی جدیدی را شروع می کنند.

صفحه 102 از 109