نام کتاب: دیوید کاپرفیلد
رزا دارتل به طرف من برگشت و گفت:
- تو کاپرفیلد؛ تو دوست بدی برای او بودی، تو او را به یارموث بردی. امیلی را آنجا دید و امیلی او را از من دزدید. تو همیشه خبرهای بد می آوری، تو برای ما خوش یمن نیستی، برو دور شو، از تو متنفرم، برو.
در آستانه در ایستادم و به عقب نگاه کردم. رزا کنار خانم استیرفورث بود، بازوانش را دور پیرزن حلقه کرد، خانم استیرفورث تکان نمی خورد. رزا شروع به گریه کرد:
- اوه، خدای من متأسفم. من او را دوست داشتم، اما تو هم او را دوست داشتی. حالا او مرده، بیچاره خانم استیرفورث، بیچاره استیرفورث.
خانه غمزده را ترک کردم و به منزل رفتم. روز بعد میکابرها و آقای پیگوتی با کشتی به استرالیا می رفتند. من و عمه ام به دیدن آنها رفتیم.
آقای میکابر بار دیگر خوشحال بود. لبخند می زد و آواز می خواند. به عمه ام قول داد و گفت:
- در استرالیا سخت کار خواهم کرد و مردی مهم خواهم شد.
دست عمه ام را بوسید، و گفت:
- از شما متشکرم، دوشیزه تروت وود.
آقای پیگوتی نزد من آمد و پرسید:
- آیا هم نامه را گرفت؟
- بله.
دروغ میگفتم. هم مرده بود، ولی نمی توانستم این را به آقای پیگوتی بگویم و شادیش را از بین ببرم، پرسیدم:
- امیلی کجاست؟
اشاره کرد و گفت:
- آنجاست.

صفحه 101 از 109