- به ما بگویید، او مرده، اینطور نیست؟
- بله.
و داستان طوفان و کشتی را برایشان گفتم. ناله کوتاهی از دهان خانم استیرفورث شنیده شد. روی یک صندلی نشست ولی حرفی نزد. رزا به زخم صورتش دست کشید. رو به خانم استیرفورث کرد و گفت:
- مرده، استیرفورث مرده، تو این کار را کردی تو مادرش او را لوس کردی، تو مغرور و از خود راضی بودی، او هم مثل تو بود. وقتی بچه بود این زخم را روی صورتم به وجود آورد. بعدها متأسف شد. ولی تو در این باره به او حرفی نزدی. وقتی بزرگ شد پر از غرور بود. به مردم فکر نمی کرد و فقط به استیرفورث فکر میکرد. تو این کار را کردی تو!
خانم استیرفورث حرفی نزد. صورتش بی رنگ و پیر به نظر می رسید. انگار بیمار است. من گفتم:
- میس دارتل، خواهش میکنم بس کنید. خانم استیرفورث را آزار میدهید.
رزا دار تل گفت:
- من او را دوست داشتم. با من به بیرحمی رفتار کرد، ولی من عاشقش بودم و او را درک می کردم. مرد مغروری بود، ولی من دوستش داشتم. به خود میگفتم: «او هم مرا دوست خواهد داشت و با من ازدواج می کند. شوهر مهربانی نمی شود ولی من خوشبخت خواهم بود.» ولی او مرا ترک کرد. تو این کار را کردی تو، مادرش،
خانم استیرفورث حرکتی نکرد و حرفی نزد. مثل یک جسد بیجان بود.
گفتم:
- میس دارتل، خانم استیرفورث ناراحت و بیمار است و نمی تواند حرفهای شما را بشنود.
- بله.
و داستان طوفان و کشتی را برایشان گفتم. ناله کوتاهی از دهان خانم استیرفورث شنیده شد. روی یک صندلی نشست ولی حرفی نزد. رزا به زخم صورتش دست کشید. رو به خانم استیرفورث کرد و گفت:
- مرده، استیرفورث مرده، تو این کار را کردی تو مادرش او را لوس کردی، تو مغرور و از خود راضی بودی، او هم مثل تو بود. وقتی بچه بود این زخم را روی صورتم به وجود آورد. بعدها متأسف شد. ولی تو در این باره به او حرفی نزدی. وقتی بزرگ شد پر از غرور بود. به مردم فکر نمی کرد و فقط به استیرفورث فکر میکرد. تو این کار را کردی تو!
خانم استیرفورث حرفی نزد. صورتش بی رنگ و پیر به نظر می رسید. انگار بیمار است. من گفتم:
- میس دارتل، خواهش میکنم بس کنید. خانم استیرفورث را آزار میدهید.
رزا دار تل گفت:
- من او را دوست داشتم. با من به بیرحمی رفتار کرد، ولی من عاشقش بودم و او را درک می کردم. مرد مغروری بود، ولی من دوستش داشتم. به خود میگفتم: «او هم مرا دوست خواهد داشت و با من ازدواج می کند. شوهر مهربانی نمی شود ولی من خوشبخت خواهم بود.» ولی او مرا ترک کرد. تو این کار را کردی تو، مادرش،
خانم استیرفورث حرکتی نکرد و حرفی نزد. مثل یک جسد بیجان بود.
گفتم:
- میس دارتل، خانم استیرفورث ناراحت و بیمار است و نمی تواند حرفهای شما را بشنود.