- گیتسکیل!
ماگدا پاسخ داد: می دانم.
لحظه ای بعد سونیا همراه مرد مسن کوچک اندامی وارد اتاق شد. ماگدا جعبه را کناری گذاشت و به سوی آنان رفت.
- صبح بخیر خانم فیلیپ. می خواهم سری به بالا بزنم. مثل اینکه سوءتفاهم در مورد وصیتنامه پیش آمده است. شوهرتان به من نوشته که وصیت نامه در اختیار من است. درحالیکه من از آقای لئونیدز شنیدم پیش خودشان است. تصور میکنم شما چیزی در این باره نمی دانید؟
- دربارهی وصیت نامهی آن عزیز؟
ماگدا با چشمانی حیرت زده گفت: نه البته که نه. به من نگویید آن زن بدجنس در طبقهی بالا آن را از بین برده است.
- خانم فیلیپ حالا این سؤال پیش می آید که پدرشوهرتان آن را کجا گذاشته است.
- ولی او آنرا برای شما فرستاد. حتما این کار را کرد. پس از امضاء گفت که این کار را می کند.
- می دانم که پلیس اوراق و نامه های آقای لئونیدز را جستجو کرده است. من فقط یک کلمه با سربازرس حرف دارم.
او اتاق را ترک کرد.
ماگدا داد زد:
- عزیزم او آن را از بین برده است. حرف من درست است.
- درست نیست مادر. او نمی بایست چنین کار احمقانه ای کرده باشد.
ماگدا پاسخ داد: می دانم.
لحظه ای بعد سونیا همراه مرد مسن کوچک اندامی وارد اتاق شد. ماگدا جعبه را کناری گذاشت و به سوی آنان رفت.
- صبح بخیر خانم فیلیپ. می خواهم سری به بالا بزنم. مثل اینکه سوءتفاهم در مورد وصیتنامه پیش آمده است. شوهرتان به من نوشته که وصیت نامه در اختیار من است. درحالیکه من از آقای لئونیدز شنیدم پیش خودشان است. تصور میکنم شما چیزی در این باره نمی دانید؟
- دربارهی وصیت نامهی آن عزیز؟
ماگدا با چشمانی حیرت زده گفت: نه البته که نه. به من نگویید آن زن بدجنس در طبقهی بالا آن را از بین برده است.
- خانم فیلیپ حالا این سؤال پیش می آید که پدرشوهرتان آن را کجا گذاشته است.
- ولی او آنرا برای شما فرستاد. حتما این کار را کرد. پس از امضاء گفت که این کار را می کند.
- می دانم که پلیس اوراق و نامه های آقای لئونیدز را جستجو کرده است. من فقط یک کلمه با سربازرس حرف دارم.
او اتاق را ترک کرد.
ماگدا داد زد:
- عزیزم او آن را از بین برده است. حرف من درست است.
- درست نیست مادر. او نمی بایست چنین کار احمقانه ای کرده باشد.