براندا و لارنس. چون آنها یکدیگر را دوست دارند.
- تو نمی توانی ثابت کنی.
- چرا می توانم. نامههای عاشقانه برای هم می نویسند.
- ژوزفین! از کجا می دانی؟
- آنها را می خوانم. نامه های مزخرفی هستند. البته لارنس مغلطه میکند. از جنگ خیلی می ترسید بنابراین فرستادندش تو زیرزمینها که جوشانیدنیها را جمع آوری کند. وقتی بمب افکن ها از اینجا میگذشتند از ترس رنگش سبز میشد! - واقعأ سبز. و این، من و آستیس را به خنده می انداخت.
یادم رفت چه می خواستم بپرسم چون همان آن صدای اتومبیلی را شنیدم. ژوزفین مثل برق پشت پنجره دوید و بینی پهنش را به شیشه چسباند.
پرسیدم: کیست؟
- آقای گینسکیل، وکیل پدربزرگ. فکر میکنم برای وصیت نامه آمده است. نفس زنان از اتاق بیرون دوید، بی شک به دنبال فعالیت های کارآگاهیش می رفت.
ماگدا به اتاق آمد. تعجب کردم که دستهایم را گرفت و گفت:
- عزیزم، چه خوب که هنوز اینجا هستی. شدیدا احساس می کنم باید یک مرد در خانه باشد.
دستهایم را رها کرد. به صندلی پشت بلندی تکیه داد و خود را در آیینه دید زد. سپس جعبهی میناکاری ای را که روی میز بود برداشت و شروع به باز و بسته کردن در آن نمود. ادای جالبی بود. سوفیا سرش را به داخل اتاق آورد و آهسته گفت:
- تو نمی توانی ثابت کنی.
- چرا می توانم. نامههای عاشقانه برای هم می نویسند.
- ژوزفین! از کجا می دانی؟
- آنها را می خوانم. نامه های مزخرفی هستند. البته لارنس مغلطه میکند. از جنگ خیلی می ترسید بنابراین فرستادندش تو زیرزمینها که جوشانیدنیها را جمع آوری کند. وقتی بمب افکن ها از اینجا میگذشتند از ترس رنگش سبز میشد! - واقعأ سبز. و این، من و آستیس را به خنده می انداخت.
یادم رفت چه می خواستم بپرسم چون همان آن صدای اتومبیلی را شنیدم. ژوزفین مثل برق پشت پنجره دوید و بینی پهنش را به شیشه چسباند.
پرسیدم: کیست؟
- آقای گینسکیل، وکیل پدربزرگ. فکر میکنم برای وصیت نامه آمده است. نفس زنان از اتاق بیرون دوید، بی شک به دنبال فعالیت های کارآگاهیش می رفت.
ماگدا به اتاق آمد. تعجب کردم که دستهایم را گرفت و گفت:
- عزیزم، چه خوب که هنوز اینجا هستی. شدیدا احساس می کنم باید یک مرد در خانه باشد.
دستهایم را رها کرد. به صندلی پشت بلندی تکیه داد و خود را در آیینه دید زد. سپس جعبهی میناکاری ای را که روی میز بود برداشت و شروع به باز و بسته کردن در آن نمود. ادای جالبی بود. سوفیا سرش را به داخل اتاق آورد و آهسته گفت: