- روزی که پدربزرگ مسموم شد، عمو راجر و او مدتی در اتاق پدربزرگ در را روی خود بسته بودند. مرتبا با هم صحبت می کردند. عمو راجر میگفت که دیگر آدم خوب و به درد بخور نیست. احساس میکند دیگر مورد اعتماد نیست. در وضع بدی بود.
با احساسی ضدونقیض او را نگاه کردم.
- ژوزفین تا حالا کسی به تو نگفته که خوب نیست پشت درها به حرفهای دیگران گوش کنی؟
ژوزفین سری به تأیید تکان داد و گفت:
- البته که به من گفتهاند. اما اگر بخواهی چیزها را کشف کنی، مجبوری گوش بدهی. شرط می بندم که سربازرس تاورنر هم این کار را میکند، مگر نه؟
نکته را دریافتم و او با هیجان ادامه داد:
- من و آستیس خیلی چیزها را می دانیم. اما من از او بیشتر میدانم و به او نمیگویم. او میگوید زنها هیچ وقت نمیتوانند کارآگاه مشهوری بشوند. اما من میگویم می توانند. دارم همه چیز را در یک کتابچه یادداشت میکنم. بعد وقتی پلیس کاملا درمانده شد جلو میآیم و می گویم می توانم بگویم چه کسی این کار را کرده است.
- ژوزفین تو زیاد داستان پلیسی خوانده ای، نه؟
- خیلی زیاد.
- فکر میکنم تو میدانی کی پدربزرگ را کشته است.
- آره، ولی می خواهم مدرک بیشتری به دست بیاورم.
مکثی کرد و افزود:
- سربازرس تاورنر فکر می کند، براندا این کار را کرده است. نه؟ یا
با احساسی ضدونقیض او را نگاه کردم.
- ژوزفین تا حالا کسی به تو نگفته که خوب نیست پشت درها به حرفهای دیگران گوش کنی؟
ژوزفین سری به تأیید تکان داد و گفت:
- البته که به من گفتهاند. اما اگر بخواهی چیزها را کشف کنی، مجبوری گوش بدهی. شرط می بندم که سربازرس تاورنر هم این کار را میکند، مگر نه؟
نکته را دریافتم و او با هیجان ادامه داد:
- من و آستیس خیلی چیزها را می دانیم. اما من از او بیشتر میدانم و به او نمیگویم. او میگوید زنها هیچ وقت نمیتوانند کارآگاه مشهوری بشوند. اما من میگویم می توانند. دارم همه چیز را در یک کتابچه یادداشت میکنم. بعد وقتی پلیس کاملا درمانده شد جلو میآیم و می گویم می توانم بگویم چه کسی این کار را کرده است.
- ژوزفین تو زیاد داستان پلیسی خوانده ای، نه؟
- خیلی زیاد.
- فکر میکنم تو میدانی کی پدربزرگ را کشته است.
- آره، ولی می خواهم مدرک بیشتری به دست بیاورم.
مکثی کرد و افزود:
- سربازرس تاورنر فکر می کند، براندا این کار را کرده است. نه؟ یا