- نمی دانم، مطمئن نیستم.
- فکر میکنم حالا دیگر آن را بفروشند. اگر که براندا نخواهد این جا زندگی کند، خیال میکنم عمو راجر و کلمنسی حالا دیگر قصد رفتن به خارج را نداشته باشند.
با علاقهی ناپیدایی پرسیدم:
- می خواستند به خارج بروند؟
- آره، روز سه شنبه میخواستند بروند، با هواپیما. خانم عمو کلمنسی از آن چمدانهای سبک وزن خرید.
- نشنیده بودم که می خواهند به خارج بروند.
- نه، هیچ کس نمی داند. مخفی بود. نمی خواستند تا قبل از حرکتشان چیزی به کسی بگویند. می خواستند تنها برای پدربزرگ یک یادداشت بگذارند. البته یادداشت را با سنجاق به کوسن نمی زدند. این کار دیگر خیلی قدیمی شده است. در کتابهای قدیمی نوشته شده است: زنها وقتی می خواستند شوهرهاشان را ترک کنند، این کار را می کردند. اما حالا دیگر کسی سنجاق به کوسن نمی زند.
- البته حالا دیگر نمی زنند. ژوزفین میدانی عمو راجر چرا می خواست برود؟
نگاه خیره ای به من کرد و گفت:
- فکر میکنم بدانم. مربوط به کار عمو راجر در اداره اش در لندن است. فکر میکنم، مطمئن نیستم. مثل اینکه پولی، چیزی اختلاس کرده است.
- چرا این طور فکر میکنی؟
ژوزفین به من نزدیک شد، آن قدر که نفسش به صورتم خورد.
- فکر میکنم حالا دیگر آن را بفروشند. اگر که براندا نخواهد این جا زندگی کند، خیال میکنم عمو راجر و کلمنسی حالا دیگر قصد رفتن به خارج را نداشته باشند.
با علاقهی ناپیدایی پرسیدم:
- می خواستند به خارج بروند؟
- آره، روز سه شنبه میخواستند بروند، با هواپیما. خانم عمو کلمنسی از آن چمدانهای سبک وزن خرید.
- نشنیده بودم که می خواهند به خارج بروند.
- نه، هیچ کس نمی داند. مخفی بود. نمی خواستند تا قبل از حرکتشان چیزی به کسی بگویند. می خواستند تنها برای پدربزرگ یک یادداشت بگذارند. البته یادداشت را با سنجاق به کوسن نمی زدند. این کار دیگر خیلی قدیمی شده است. در کتابهای قدیمی نوشته شده است: زنها وقتی می خواستند شوهرهاشان را ترک کنند، این کار را می کردند. اما حالا دیگر کسی سنجاق به کوسن نمی زند.
- البته حالا دیگر نمی زنند. ژوزفین میدانی عمو راجر چرا می خواست برود؟
نگاه خیره ای به من کرد و گفت:
- فکر میکنم بدانم. مربوط به کار عمو راجر در اداره اش در لندن است. فکر میکنم، مطمئن نیستم. مثل اینکه پولی، چیزی اختلاس کرده است.
- چرا این طور فکر میکنی؟
ژوزفین به من نزدیک شد، آن قدر که نفسش به صورتم خورد.