نام کتاب: خانه کج
ما؟ سگهای ما همه چیز می خورند.
ژوزفین چند ثانیه ای به این حکایت مذهبی فکر کرد.
گفتم: متاسفم که نمایشنامه نگرفت.
- آره، مادر خیلی ناراحت شد. یادداشت‌ها و اظهارنظرها همه ترسناک بودند. وقتی آن‌ها را خواند، تمام روز گریه کرد. سینی صبحانه را بر سر *«گلادیس»* کوبید. گلادیس متوجهش کرد. خیلی خنده دار بود.
- ژوزفین پس نمایش دوست داری؟
- پس از مرگ پدربزرگ بازجویی کردند تا بفهمند او، از چه مرده است.
پرسیدم: از مرگ پدربزرگ ناراحتی؟
- نه زیاد. او را دوست نداشتم. اجازه نمی داد یک رقصنده هنرمند بشوم.
- می خواستی رقصنده بشوی؟
- آره، مادر هم میل داشت. پدرم اهمیتی نمی داد. اما پدربزرگ می‌گفت خوب نیست. او از روی دسته‌ی صندلی برخاست. نوک کفش‌هایش را به زمین کوبید و آنها را از پا دراورد. عملا می‌کوشید به رسم رقص هنری پنجه‌هایش را روی زمین نگهدارد و تمرین کند.
گفت: البته باید کفش مخصوص پوشید. باز هم خیلی سخت است.
دوباره کفش هایش را پوشید و گفت:
- از این خانه خوشت می آید؟
Gladyse

صفحه 88 از 249